تبلیغات
رمان مهر آوران - جاده های انتظار

رمان مهر آوران


درباره ی من


مدیر وبلاگ: ezal

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو مطالب

لینك آر اس اس

تماس با ما

تم دیزاینر



موضوعات

دانلود ویدیو کلیپ

داستان

داستان جاده های انتظار

دانلود موسیقی

دانلود انواع کتاب

دانلود رمان

دنیای دانلود نمونه سوالات اول دبیرستان

اس ام اس های متنوع



نظرسنجی

به کدام موضوع در وب ما علاقه مند شدید؟







صفحات جانبی

عشق مثل نفس کشیدن

عشق خداوندی

عشق را امتحان کن

عشق به ما جسارت می‌دهد

عشق آبی

عشق به خود!

عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشک باران خورده

«نـمی‌تــوانــم» وجود ندارد

«من باور دارم»ها

«عشق حقیقی» در دسترس است، فقط...

ده کلید برای تو

دوست داشتن خود

دوست دارم جذاب باشم

5 باور‌ موفق‌ترین ‌آدم‌های ‌روی ‌زمین

۳۰ عادت مهم نوجوان موثر و موفق

۱۰ کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی

۱۰ قانون جادویی برای موفقیت

۱۰ دلیل برای نترسیدن از شکست

۱۰ خصوصیت افراد موفق و خوشحال

روانشناسی‌ چشم‌ ها

۲۱ گام عملی جهت پرورش اعتمادبه‌نفس

عشق

انفجار زمان

رنگ عشق

دستان دعا کننده

تکرار زمانه

فال حافظ

عکس های خنده دار

طنز و لبخند

کاریکاتور توهین آمیز به تیم ملی ایران

چگونه جذاب باشیم؟

از آدمیزاد تا گرگ

این دنیای مسخره

شراره

پدرم ورادیوی کوچکش

راه و رسم عاشقی

دو روز مانده به پایان جهان

داستان زیبای تله موش

سگ باهوش

داستان گنجشک

دروغ های مادرم

پنج داستان کوتاه

انتقام زن



دیگر امکانات

نویسندگان :

ezal


آمار بازدید :
:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :



جاده های انتظار
مرتبط با : داستان جاده های انتظار
Heart  جاده های انتظار
قسمت پنجم

- راستش می خواستم بگم از رویا خواستگاری كنید اگه مهری خانم و اقای دبیری موافقت كنند فكر نمی كنم دیگه جای دلواپسی باشه
مادرش با ارامش و اطمینان جواب داد
http://a.imagehost.org/0684/1_63.jpg

برای خواندن ادامه داستان برو ادامه مطلب
- ای مادر این امیر كه من بزرگش كردم فكر نمی كنم حالا حالاها تن به ازدواج بده و گرنه فرنوش دختر خواهرم مثل گل می مونه ولی چه فایده
احسان اخم هایش را در هم كشید و گفت
- مامان چرا نمی ذاری حرفم رو تموم كنم من كی گفتم برای امیر اون كه با خودش هم قهره چه برسه به این كه بخواد ازدواج كنه
مادر با تعجب گفت:
- پس برای ...نكنه منظورت برای خودته
- اره مگه من مشكل یا ایرادی دارم كه نباید جرف از ازدواج بزنم
پدرش خنده بلندی سر داد و گفت
- ا فرین پسر به خودم رفتی زرنگ و باهوش
افسانه خانم در حالی كه به شوهرش چشم غره می رفت به احسان گفت:
- می فهمی چی می گی بچه؟ مثل این كه یادت رفته یه برادر بزرگ تر داری
- مامان من كه نگفتم همین فردا ازدواج كنیم اگه رویا قبول كنه و پدر و مادرش مخالفتی نداشته باشند ما با هم نامزد می شیم تا درس هر دوتامون تموم بشه اتا اون موقع امیر هم زن گرفته و رفته
مادرش به فكرفرو رفت نگاهی چاره چویانه به همسرش انداخت و گفت
- خوبه به نظر من عالیه شاید این طوری امیر هم ترغیب به زن گرفتن بشه فقط می مونه یه مشكل اونم اجازه گرفتن از برادرته كه بمونه با خودت
احسان از جا پرید و با خوشحالی گفت
- حتما خودم راضیش می كنم قراره یا امشب بیاد یا فردا صبح خودم باهاش صحبت می كنم
فرهمند لبخند موذیانه ای زد و گفت
- رویا عالیه بهترین انتخاب رو كردی
همسرش با حالتی خاص خندید و پرسید
- خودش عالیه یا مال و ثروت پدرش
فرهمند گفت
- هر دو هر دو خانم مگه نشنیدی كه قدیمی ها گفتند بی زن و دندان جهان زندان بود نه اصلا بذار از اولش بخونم لذت دنیا زن و دندان بود بی زن و دند.......
ای بابا خیلی خب تو هم زن و دندون راه انداختی حالا زن رو كه فهمیدیم ولی دندون چه ربطی به رویا داره
خانم شما كه گیج نبودی دندان یعنی دبیری یعنی ثروت یعنی رسیدن به ارزوهای محال یعنی بلعیدن دنیا.
افسانه خانم گفت
- ای طماع خوبه كه خودت پولداری و گرنه می گفتم از گشنگی این حرف ها رو می زنی
- خب دیگه این هم از خوبی های پولدار شدنه كه هر چه بیشتر داشته باشی حریض تر می شی
افسانه خانم به احسان گفت
- حالا تو مطمئنی كه امیر میاد من كه چشمم اب نمی خوره برای جشن كنكور رویا به خودش زحمت اومدن بده
احسان گفت:
- حتما میاد من خودم یك ساعت پیش باهاش صحبت كردم می گفت به دبیری ارادتی خاص داره این هم از بركات شانس ماست.
همانطور كه احسان گفته بود امیر ساعت هشت و نیم شب به شیراز رسید و در حالی كه دسته گلی زیبا از گلهای مریم و گل سرخ در دست داشت وارد خانه سبز رنگ دبیری شد و با استقبال گرم انها روبه رو شد ظاهری پرجذبه و مغرور و در عین حال خونسرد داشت اما باطنی پر اشوب مدت ها با خود كلنجار رفته بود تا این كه بالاخره تصمیم گرفته بود كه راز دلش را برملا كند تمام مسیر راه را به قضیه خواستگاری اندیشیده بود حالا با همین نیت به انجا امده بود و از این همه صمیمیت و گرمی به وجد امده بود با صدای رویا به خودش امد
- سلام امیر خان لطف كردید اومدید
- سلام بهتون تبریك می گم
دسته گل را به سمت او گرفت رویا از شوق روی پاهایش بند نبود با خوشحالی ان را گرفت و گفت
-0 خدای من چقدر قشنگه ممنونم واقعا ممنونم
لحظه ای امیر بی اختیار به او خیره ماند حالب بود كه تمام حركات او برایش زیبا و دلنشین بود خیلی زود به خودش امد و به همراه بقیه وارد سالن پذیرایی شد ماسك خونسردی و بی تفاوتی اش را دوباره به چهره زد مجبور بود خویشتن داری كند و خودش هم خوب می دانست این عمل او برای خانواده اش تا چه اندازه تعجب برانگیز خواهد شد با اشاره احسان از جا برخاست و از سالن بیرون رفت احسان او را به اتاقی كه برای استراحت به او اختصاص داده بودند راهنمایی كرد امیر روی تخت درون اتاق نشست و گفت
- چیه بازم خبری شده كه این طوری از من پذیرایی می كنی
- اشكال داره به برادر بزرگ ترم خدمت كنم
- نه اشكالی نداره خیلی هم خوبه اما تو وقتی این طوری می شی كه دمت لای تله گیر كرده باشه درسته؟
- دست شما درد نكنه تقصیر منه كه فكر كردم خسته ای و در عین حال معذب به خاطر همین اوردمت این جا تا استراحت كنی و چیزی بخوری بشكنه این دست كه نمك نداره
- خیلی خب بابا مزه نریز من كه می دونم تو به دردت هست اما صبر میك نم تا خودت به زبون بیای من می رم یه دوش بگیرم شاین نطقت گل كنه
امیر پس از گفتن این حرف از جا برخاست و به داخل حمام رفت ربع ساعتی طول كشید تا از انجا خارج شد با حوله سرش را خشك كرد و در همین حال احسان سینی به دست وارد اتاق شد
اینم یه فنجون چای داغ كه بعد از حمام مزه می ده
نگفتم امروز خوش خدمت شدی تو حاشا كن
باشه بابا تو راست می گی بیا چائیت رو بخور تا من حرفم رو بزنم
نه مثل این كه این دفعه قضیه جدیه خب بفرما من به گوشم
راستم می خوام از تو نظر خواهی كنم نه در واقع اجازه بگیرم
امیر خنده بلندی كرد و گفت
- دلم برات سوخت این شیرازی ها چی به روز تو اوردند كه این طور مظلوم شدی
- امیر همیشه تو جدی بودی من شوخ حالا كه من جدی حرف می زنم تو به شوخی می گیری
- اخه امشب سرحالم گفتم تو هم یه نصیبی از خوشحالی من ببری خب بگو ادامه بده
- حقیقتش دلم گیر افتاده
امیر خندید و گفت
- این كه واقعه عجیبی نیست دل تو هر چند وقت یك بار گیر می كنه
- این بار قضیه جدی تر از این حرف هاست می خوام برم خواستگاری
- به مبارك باشه این كه خیلی خوبه احتیا ج به صغری كبری چیدن نداشت پسر
- اما احه نظر تو شرطه نمی تونم قبول كنم كه رو وجداننم پا بذارم ناسلامتی برادر بزرگمی اول تو باید دست بالا كنی بعد من
- این حرف ها چیه پسر اولا كه من یه فكرایی دارم نترس از تو عقب نمی مونم در ثانی وقتی حرف دل به میون اومد قوانین دیگه جایی برای خودنمایی نداره
احسان امیر را بغل كرد و چند بار بوسید گفت
- الحق كه مردی امیر فكر نمی كردم این قدر منطقی برخورد كنی راستش همه اش می ترسیدم قیافه عبوس به خودت بگیری و ازم دلگیر بشی
- خب حالا این عروس خوشبخت كیه
- غریبه نیست رویاست همون كه به خاطرش قید درس رو زدم و راه افتادم و اومدم اینجا و سه چهار روزه كه كنگر خوردم و لنگر انداختم
امیر ناخود اگاه ساكت شد ادامه حرف های احسان را نمی شنید احسان سرمست تر از ان بود كه متوجه حالت او شود دردی ناخواسته در سرش پیچید فكر میك رد دچار كابوس و خیال شده اما با دیدن چشم های مشتاق احسان متوجه شد كه اخر شد انچه كه نباید می شد
- امیر چیزی شده انگار حالت زیاد خوب نیست
امیر پس از كمی سكوت به حرف امد و گفت
- فكر كنم به خاطر هوای داخل هواپیماست بدچوری سرم درد می كنه
- ای بابا تو كه گفتی خیلی خوشحالی و حالت خوبه
- اروم شده بود حالم خوب بود اما الان یه هو درد گرفت
- مطمئن باشم از این كه قراره برم خواستگاری ناراحتی نداری
امیر درحالی كه سرش را میان دست ها گرفته و به زانوهایش تكیه داده بود گفت
- اره راحت باش و مطمئن امیدوارم كه خوشبخت بشی و مباركت باشه
- پس برم به مامان اینا خبر بدم منتظر جواب تو هستند می خوام تا اینجا هستیم اگه اون ها راضی باشند حرف رو تموم كنم و نشونش كنم یه انگشتر دستش كنم تا درس هر دوتامون تموم بشه چطوره؟
- خوبه من می خوام بخوابم بگو كسی سراغم نیاد
با رفتن احسان امیر تنها شد احساس می كرد خنجری در سینه اش فرو كردند كه اگر بیرون می كشیدش خون فواره می زند اگر نه باید درد و سوز ان را تا به ابد تحمل كند به خودش لعن و نفرین می فرستاد كه چرا متوجه علاقه احسان به او نشده بود تمام خوش خدمتی های او را به حساب لودگی اش می گذاشت پاسی از شب گذشته بود اما از خانه دبیری صدای خنده و شادی می امد خانم و اقای فرهمند رسما موضوع خواستگاری از رویا را مطرح كردند دبیری صد در صد با این وصلت موافق بود از مهربانی و خوش طینتی احسان با خبر بود در ثانی در این صورت خیالش بابت دخترش هم راجت می شد
تنها نظر رویا شرط مهم این وصلت بود رویا دلیلی برای مخالفت نداشت نسبت به احسان نظر خاصی نداشت روی هم رفته او را پسر خوش مشرب مهربان و با نشاط می دانست از همه مهم تر ادامه تحصیلش برایش خیلی مهم بود از این رو او نیز موافقت خودش را اعلام كرد ان شب همگان با خاطری خوش و اسوده به بستر رفتند و به انتظار طلوعی دیگر برای وارد شدن به مرحله جدید از زندگی ماندند
در این میان تنها وجود سرخورده امیر بود كه تا صبح ناله زد و از پریشانی خوابش نرفت
صبح امیر با یاد اوری این مطلب كه قرار بسیار مهمی داشته و فراموش كرده ساز برگشتن را زد همه با رفتن او مخالفت كردند مادرش با عنوان این مطلب كه قرار است روز جشن نامزدی رویا با احسان العم شود می خواست او را وادار به ماندن كند اما امیر گفت
- خیلیس دلم می خواد بمونم اما جلسه بسیار مهمی رو فراموش كردم باید حتما برگرم
و به این ترتیب با بهانه ای دروغین فرار را بر قرار بی ثمر ترجیح داد و در میان تعجب و بهت همگان راهی تهران شد
اقای دبیری از وصلت با خانواده فرهمند بسیار خرسند بود او علاوه بر این كه احسان را فردی كاملا اجتماعی و لایق برای دخترش می دانست فرهمند را هم دستاویزی برای رسیدن به خواسته هایش می دانست و از این رو بسیار راضی به نظر می رسید
روز میهمانی فرا رسید مهمان ها دسته دسته می امدند و لحظه به لحظه به شلوغی و سر و صدای هیاهوی سالن افزوده می شد منزل بزرگ اقای دبیری غرق شادی و شور شده بود صدای هلهله و خنده تمام فصای انجا را در برگرفته بود رویا در حالیك ه لباس شیری رنگ و زیبایی به تن داشت دست در دست احسان به میان مهمانان امده و خوش امد می گفتند نامزدی انها توسط پدر رویا اعلام شد انها كه فكر میك ردند این مهمانی بزرگ فقط به خاطر قبولی رویاست حال با اعلام نامزدی او متعجب شده بودند با شنیدن این خبر جوان تر ها مجلس را در دست گرفتند و شروع به رقص و پایكوبی نمودند
در این میان در شلوغی و هیاهوی انجا هیج كس حواسش به یك جفت چشم مشتاق نبود كه چطور شیدا دختر فرهمند را زیر نظر گرفته بود دختر هم گویا متوجه نگاه های سنگین او به خودش شده بود ولی ظاهرا از این عمل او زیاد هم ناراحت نشده بود چون درست در گوشه ای قرار می گرفت كه كاملا در تیر رس نگاه او باشد
سعید ارام ارام به سمت رویا و احسا نرفت احسان به رویا همچون دری گرانبها چشم دوخته بود و لحظه ای از او غافل نمی ش سعید خنده كنان گفت
- ببخشید احسان خان می شه چند لحظه با دختر عمه تنها باشم؟
احسان از انها دور شد سعید رویا را به گوشه ای خلوت كشان و گفت
-رویا بگو ببینم اون دختری كه اونجا نشسته خواهر احسانه
خب اره چطور مگه ناقلا
دختر جذاب و دلنشینیه تو نگاه اول به دلم نشست راستش چشمم رو گرفته
رویا با لحن شیرین گفت
- چشمات رو درویش كن پسر دایی اون ها اینجا مهمونند
- ا مگه كارخلاف شرع انجام دادم ؟
- هول نكن پسر نه پای هیچ كس در میون نیست بیچاره نشسته ثانیه ها رو می شماره كه كی تو بری خواستگاریش
- خیلی بی مزه ای رویا اما خوشحالم كه نامزد نداره ببینم می تونی یه كاری برام بكنی
- اینجا میون این همه ادم می خوای دستش رو بگیرم و بذارم تو دستت ها؟
- نه بابا نمی خواد از این كارهای خوب بكنی فقط هوای منو داشته باش و یه ندایی هم به اون بده دلم می خواد نظرش رو بدونم.
- باشه اما الان نه حالا بذار برم این قدر هم برو بر نگاهش نكن بیچاره ابروش رفت ببین خاله مهین چطوری داره نگات می كنه
- باشه من رفتم یادت نره ها نكنه چشمت به احسان بیفته و داداشت یادت بره
- نه سعید جان تو هیچ وقت از یادم نمی ری در ضمن یه برادر هیچ وقت نباید به شوهر خواهرش حسادت كنه باشه
- چشم چشم
شیدا دختری بود سفید رو با چشم هایی به رنگ سبز زمردی و موهای خرمایی رنگ و بلند در كل دختر زیبایی بود و همین ویژگی خاصش موجب گردید تا سعید شیفته او شود

( ادامه دارد.....)

کی نوشته ezal در پنجشنبه 19 فروردین 1389

نظرات ()


مطالب پیشین
:: راهنمایی کنین
:: موزیک ویدئو جدید و زیبای حسین مخته با نام تو چقدر باحالی‌, همراه آهنگ این ویدیو
:: ویدیو کلیپ فوق العاه زیبا و فان از امیر تتلو بنام بگو بینم ندیدیش
:: آلبوم جدید و بسیار زیبای Britney Spears با نام Circus . با 3 کیفیت
:: آهنگ جدید و بسیار زیبای گل ناز
:: آهنگ جدید و فوق العاده زیبای رامین بی باک به نام قایق
:: آهنـگ جـدید و فـوق العـاده زیبـای بهـنام صـفوی ، علـی اصـحابی و فـرزاد فـرزین بـه نام تـو نزدیکـی
:: سعید کرمانی و کامی راسکال-لیلی
:: آهنگ جدید و زیبای بابک قدمایی به نام جشن سبز با 2 کیفیت
:: آهنگ جدید و زیبای مجید یحیایی به نام آروم آروم با 2 کیفیت
:: "دوستت دارم" به ۱۰۰ زبان مختلف
:: زمزمه های عاشقانه
:: خوش خیال
:: زیباترین قلب
:: یک داستان زیبا

» لیست کامل مطالب ارسالی



-

جستجو در وبلاگ

پیوند های روزانه

وبلاگ روزنوشت رونیک

ارسال پیوند جدید

مشاهده لیست کامل پیوندهای روزانه



آرشیو ماهانه

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

لینک مشاهده لیست کامل آرشیو ماهانه



دوستان من

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

چیزای با حال

موفقیت در کار و زندگی

کلک خیال انگیز

aks haye top

جاده متروک

bestclub2

best muzic

I love me you should too

دانلود رمان یلدا

دانلود رمان زیبای همخونه

دانلود رمان گروشام گرینچ

دانلود رمان سه روایت از یک مرد

دانلود رمان پندار

دانلود رمان آهستگی

دانلود رمان آنهایی که از بهشت آمدند

دانلود رمان انگشتر کولی

دانلود رمان اما زونز

دانلود رمان اندوه سترون بودن

دانلود داستان آهوی بخت من گزل

دانلود رمان باغ آلو

دانلود رمان سه نظر درباره ی یک مرد

دانلود رمان از عشق وشیاطین دیگر

دانلود رمان هدیه شاهزاده

دانلود رمان آزمایشی دیگر

دانلود رمان یاسمین برای مبایل(nokia)

لینک مشاهده لیست کامل پیوندها



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لینك آر اس اس | تماس با ما | تم دیزاینر

.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.