تبلیغات
رمان مهر آوران - پنج قسمت آخر داستان لیلی و مجنون

رمان مهر آوران


درباره ی من


مدیر وبلاگ: ezal

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو مطالب

لینك آر اس اس

تماس با ما

تم دیزاینر



موضوعات

دانلود ویدیو کلیپ

داستان

داستان جاده های انتظار

دانلود موسیقی

دانلود انواع کتاب

دانلود رمان

دنیای دانلود نمونه سوالات اول دبیرستان

اس ام اس های متنوع



نظرسنجی

به کدام موضوع در وب ما علاقه مند شدید؟







صفحات جانبی

عشق مثل نفس کشیدن

عشق خداوندی

عشق را امتحان کن

عشق به ما جسارت می‌دهد

عشق آبی

عشق به خود!

عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشک باران خورده

«نـمی‌تــوانــم» وجود ندارد

«من باور دارم»ها

«عشق حقیقی» در دسترس است، فقط...

ده کلید برای تو

دوست داشتن خود

دوست دارم جذاب باشم

5 باور‌ موفق‌ترین ‌آدم‌های ‌روی ‌زمین

۳۰ عادت مهم نوجوان موثر و موفق

۱۰ کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی

۱۰ قانون جادویی برای موفقیت

۱۰ دلیل برای نترسیدن از شکست

۱۰ خصوصیت افراد موفق و خوشحال

روانشناسی‌ چشم‌ ها

۲۱ گام عملی جهت پرورش اعتمادبه‌نفس

عشق

انفجار زمان

رنگ عشق

دستان دعا کننده

تکرار زمانه

فال حافظ

عکس های خنده دار

طنز و لبخند

کاریکاتور توهین آمیز به تیم ملی ایران

چگونه جذاب باشیم؟

از آدمیزاد تا گرگ

این دنیای مسخره

شراره

پدرم ورادیوی کوچکش

راه و رسم عاشقی

دو روز مانده به پایان جهان

داستان زیبای تله موش

سگ باهوش

داستان گنجشک

دروغ های مادرم

پنج داستان کوتاه

انتقام زن



دیگر امکانات

نویسندگان :

ezal


آمار بازدید :
:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :



پنج قسمت آخر داستان لیلی و مجنون
مرتبط با : داستان

داستان لیلی و مجنون قسمت ششم

در قسمت پیش خواندیم كه لیلی به قصد همراهی با بلبلان نالان و به بهانه گشت و گذار با جمعی از كنیزكان خوبرو عازم بوستان اختصاصیشان گشت و در آنجا از زبان مردی رهگذر، پیغام مجنون را به زبان شعر شنید كه در آن از آسودگی و شادخواری لیلی گفته بود و رنج و مصیبت های خویش. برای لیلی غمی بزرگ بود شنیدن گلایه های جانسوز مجنون و اینك ادامه ماجرا:

*************

http://deborah.persiangig.com/248/axe.sub.ir_sdfcvcb_87sdf_1.gif
برای خواندن ادامه داستان برو ادامه مطلب

... مجنون نمی دانست که لیلی همیشه به زندگی آزاد او چه حسرتها خورده است. نمی دانست در ورای این آسودگی و شادی ظاهری چه رنج و درد عمیقی نهفته است. لیلی می خواست فریادی بزند که تا آنسوی کوه نجد را بلرزه در آورد:

"ای قیس! ای مجنون! اگر تو پای بند جنونی من از تو دیوانه ترم در این عشق، در این طلب. خوشا بحال تو که فرصت ابراز این جنون را از تو دریغ نکرده اند. من چه کنم که در این قفس به ظاهر آباد مجال صحبت هم ندارم"
اما پنجه های بغض بی رحمانه گلویش را می فشرد.
یکی از ندیمگان که از طرف مادر لیلی مامور شده بود مخفیانه او را تحت نظر داشته باشد تمام ماجرا را از پشت بوته ای تماشا می کرد. زمزمه های عاشقانه لیلی با محبوب، شنیدن غزلی عاشقانه و زار زدنی سخت و غریب. در کوتاهترین زمان، خبر به مادر لیلی رسید و او بدون هیچ تردیدی دانست که آتش عشق لیلی که او خیال می کرد مدتی است فرو نشسته همچنان زبانه می کشد. مادر لیلی هم بر سر یک دو راهی، کاسه چه کنم چه کنم بدست گرفته بود و نا امیدانه شاهد آب شدن دختر دلبندش بود. از طرفی نمی توانست سوختن فرزندش را ببیند و دم بر نیاورد و از طرف دیگر می دانست که نصیحت او هم اثری نخواهد داشت.
اما پدید آورندگان این ماجرا به لیلی و مادرش و ندیمگان و آن مرد رهگذر خلاصه نمی شدند در این مقطع مردی وارد داستان می شود که نقشی مهم در ادامه ماجرا بازی می کند.

آنروز که لیلی، خرامان و مست به همراهی عده ای به سیر باغ و گلشن مشغول بود، جوانی نجیب زاده از خاندان بنی اسد از آن حوالی عبور می کرد. خستگی راه و دیدن آثار درختانی از دور، او را به اطراف باغ خانوادگی لیلی کشاند. در حال آب دادن به اسبش بود که صدای هلهله و شادی زیادی را از دور شنید. به کنجکاوی برخاست و تعدادی دختران زیباروی را دید که برقص و دست افشانی مشغولند. لیلی اما در آن میانه چون ماه در میان ستارگان می درخشید. از سر و وضع ظاهری و اینکه او را چون دُر در میان گرفته بودند برای شخصی زیرک چون ابن سلام آسان بود که بانوی آن جماعت را از بقیه تمیز دهد. آری، این جوان ابن سلام نام داشت . جوانی خوش اندام، تاجر و یگانه قبیله بنی اسد که در عین جوانی کوهی از ثروت داشت و دنیایی تجربه. در کرم و بخشش زبانزد همگان و در شجاعت و مردانگی بی همتا بود. برای این سلام پیدا کردن نام و نشان پدر لیلی کار سختی نبود. با همان دیدار کوتاه چنان محو جمال و زیبایی لیلی شده بود که هیچ چیز جز ازدواج با او آرامش نمی کرد . به محض رسیدن به شهر خود، یکی از ریش سپیدان را با کاروانی شتر از هدایای نفیس و گرانبها از یاقوتهای یمنی گرفته تا فرشهای ایرانی بسوی منزل لیلی روانه کرد به نشان خواستگاری!
پدر لیلی با دیدن شکوه کاروان همراه قاصد از از شادی در پوست خود نمی گنجید. با اینحال با متانتی که هر پدری در لحظه خواستگاری دخترش بروز می دهد ضمن تشکر، هدایای آنها را برسم ادب پذیرفت و گفت:
"خواستگاران دختر من بسیارند. ابن سلام را سلام برسانید و بگویید پدر لیلی برای بررسی و تحقیق جهت انتخاب بهترین فرد و دادن پاسخ به این خواستگاران از جمله ابن سلام مدتی زمان می خواهد"
پیر قاصد زمین بندگی بوسید و خداحافظی کرد.

بعد از رفتن آنها، مادر لیلی به شوهرش گفت:
"هیچکدام از خواستگاران لیلی به خوبی ابن سلام نبوده اند. تو که بهتر می دانی او از لحاظ شهرت و ثروت و مردانگی قابل مقایسه با هیچکدام از آنها نیست. تو بیشتر به دنبال تجارتی و نمی دانی که هنوز آتش عشق آن پسرك دیوانه – قیس – در دل دخترت هست. او را باید هر چه سریعتر به خانه بخت بفرستیم تا بلای سر خودش و آبروی ما نیاورده. نباید فرصت به این خوبی را از دست می دادی. ابن سلام انگشت روی هر دختری که بگذارد، پاسخ منفی نخواهد شنید.
پدر لیلی پاسخ داد:
"دختر من، هر دختری نیست. جواب مثبت در اولین دیدار و با اولین درخواست، صورت خوشایندی ندارد. او اگر واقعا طالب و خواستار لیلی باشد دوباره و چند باره بازخواهد گشت. اگر هم قرار است با یکبار جواب رد شنیدن پشیمان شود همان بهتر که دیگر نیاید اما من مطمئنم او برخواهد گشت"
و اما بشنوید از مجنون که بی خبر از ماجراها و وقایعی که در خانواده لیلی در حال وقوع بود همچنان آواره کوه و بیابان بود. در یکی از این روزها دست تقدیر مجنون و نوفل را بهم رسانید.
نوفل، بزرگ عیاران آن منطقه بود. کسی که جوانی و زندگی خود را صرف امنیت و آرامش راهها، مقابله با راهزنان و حرامیان و کمک و تنگدستی به ضعیفان و فقیران و در راه ماندگان کرده بود. از رشادت ها و مبارزات او در مقابل دزدان و تامین امنیت قافله هایی که در راه سفر اسیر حمله آنها شده بودند داستانها و افسانه های بسیاری نقل شده بود.
نوفل با جمعی از دوستانش، بقصد شکار در حال گذر از اطراف کوه نجد بود که صدای ناله ای جانسوز شنید. به جستجوی آن صدا به غاری در آمدند. مردی ژنده پوش با موها و محاسن بلند دیدند که از خلق و خوی انسانهای معمولی بیگانه بود. یکی از همراهان که ماجرای مجنون را می دانست داستان را برای نوفل تعریف کرد ...

------------------------------------------------------

داستان لیلی و مجنون قسمت هفتم


یکی از همراهان که ماجرای مجنون را می دانست داستان را برای نوفل تعریف کرد:
"می گویند در عشق دختری ازیکی از شهرهای اطراف دیوانه شده و سر بکوه و بیابان گذاشته. روز و شب در این حوالی می گردد و با وزش هر باد یا عبور هر ابری از جانب شهر، بیاد معشوقه شعر می سراید آنهم چه اشعاری! زیبا و جانسوز. می گویند هر دو عاشق و دلداده هم بوده اند. اما این مرد از سر جوانی هر شب به کوی دختر می رفته و به آواز بلند شرح عاشقی می داده . تا اینکه به بهانه جنون ، او را زده اند و از شهر رانده اند. می گویند خانواده ای شایسته و بلند مرتبه هم دارد بیچاره!"
نوفل از شنیدن داستان متاثر گشت. از اسب به زیر آمد. به آرامی کنار مجنون نشست و دست نوازش یر سرش کشید و در گوشش زمزمه کرد:
"پسرم! برخیز. من نوفل هستم. قهرمان داستانهای عرب! نمی خواهی از میهمانان تازه ات پذیرایی کنی. نکند اینجا غریب نوازی رسم نیست!"
مجنون نوفل را می شناخت. یعنی اسم و رسمش را شنیده بود. در بازیهای نوجوانی، او همیشه نقش نوفل را بازی می کرد و مقابل دیدگان لیلی چه افتخارها که نمی نمود. برگشت. با احترام دست نوفل را بوسید و از او پوزش خواست. شروع کرد برای نوفل شعر خواندن. از بی رحمی روزگار، از نجابت و کرامت لیلی و از قداست عشق بی پایانشان به هم.
نوفل مثل یک دوست قدیمی به حرفهای مجنون گوش داد. در انتها گفت:
"خیالت راحت باشد که من لیلی را به تو باز می گردانم. هیچ عاملی نمی تواند مقابل من مقاومت کند. من از حرفهای تو نه تنها بوی جنون نمی شنوم بلکه کرامت و بزرگواری تو برمن ثابت شد. فقط یک شرط دارد و آن هم اینکه تو حرمت خویش نگاه داری و از این بیابان گردی و غار نشینی دست برداری.

او را به زر و به زور و بازو *** گردانم با تو هم ترازو
گر مرغ شود هوا بگیرد *** هم چنگ منش قفا بگیرد
تا همسر تو نگردد آن ماه *** از وی نکنم کمند، کوتاه

مجنون پاسخ داد:
"ای نوفل! ممنون از محبتت اما این که گفتی کاری بس سخت و دشوار است و من گمان نمی کنم حتی تو هم با وجود قدرت و بزرگیت بتوانی مشکل مرا چاره کنی. بزرگان بسیاری در این امر واسطه شدند و توفیق نیافته، نومید گشتند و دست از من شستند. آنها دختری چون ماه را به مجنونی چون من نخواهند داد"

او را به چو من رمیده خویی *** مادر ندهد به هیچ رویی
گل را نتوان به باد دادن *** مه زاده به دیوزاد دادن
او را سوی ما کجا طوافست؟ *** دیوانه و ماه نو؟ گزافست!!

بیا و از این حدیث در گذر. من توقعی از تو ندارم. همین که محبتت را از من دریغ نکردی و دوستانه و برادرانه به حرفهایم گوش نمودی برایم دنیایی ارزش دارد"

ار چشمه این سخن سرابست *** بگذار مرا تورا ثوابست
تا پیشه خویش پیش گیرم *** خیزم، پی کار خویش گیرم

این سخنان مجنون، نوفل را در عقیده کمک به او و رساندن لیلی و مجنون به همدیگر استوارتر کرد. دستان مجنون را در دستانش گرفت و سخت فشرد. به خداوندی خدا و رسالت رسول سوگند یاد کرد و با مجنون میثاق بست که تا معشوقه را به دلداده نرساند از پای ننشیند. شرطی را که در ابتدا گفته بود دومرتبه تکرار کرد.کمی صبر و قرار از طرف مجنون لازمه رسیدن به هدف است:

نه صبر بود نه خورد و خوابم *** تا آنچه طلب کنم بیابم
لیکن به توام توقعی هست *** کز شیفتگی رها کنی دست
بنشینی و ساکنی پذیری *** روزی دو سه، دل بدست گیری

مجنون که صحبتهای مردانه و محکم نوفل را شنید در قلبش روزنه امیدی یافت. رسیدن به لیلی خیلی بیشتر از چند روزی خون جگر خوردن، صبر کردن و دم بر نیاوردن ارزش داشت. شرط نوفل را قبول کرد. بر ترک اسب او نشست و به سوی قرارگاه نوفل شتافتند.
نوفل از مجنون در خانه خود، پذیرایی می کرد لباسهای فاخر به او پوشانید و او را همیشه در کنار خود می نشاند. مجنون در مدت کوتاهی قدرت گذشته و چهره و اندام زیبا و متناسب خود را باز یافت. از آنجا که صاحب هوش و ذکاوتی خاص بود حسابهای مالی نوفل را سر و سامانی داد و هر روز نزدیک غروب به جوانان تعلیم شمشیربازی و تیراندازی و به نوجوانان خواندن و نوشتن آموزش می داد.

چون راحت پوشش و خورش یافت *** آراسته شد که پرورش یافت
شد چهره زردش ارغوانی *** بالای خمیده خیزرانی
مجنون به سکونت و گرانی *** شد عاقل مجلس معانی

-----------------------------------------------------------------------

داستان لیلی و مجنون قسمت هشتم

ر قسمت گذشته تا آنجا خواندیم كه مجنون و نوفل - یكی از عیاران منطقه - بهم رسیدند و نوفل قول داد لیلی را به مجنون رساند. مجنون در مدت كوتاهی، زیبایی و وقار گذشته را باز یافت و اینك ادامه داستان:

*************

... دو ماهی به همین ترتیب گذشت. نوفل بدون مشورت با مجنون، هیچ کاری انجام نمی داد. حضور او برایش خوش یمن و پر برکت بود. از اینکه خداوند مجنون را سر راه او قرار داده بود خشنود و شاکر بود.
یک روز که نوفل و یاران به شادی کنار هم نشسته بودند نوفل رو به مجنون کرد و گفت:
"عزیزم، قیس! چندی از آن اشعار روح افزایت را برایمان بخوان تا مجلسمان نشاطی صد چندان یابد"
مجنون تاملی کرد و فی البداهه سرودی سرود در شکایت از نوفل و فراموش کردن عهدی که با او در گوشه آن غار بست. از اینکه نوفل ظاهر او را می بیند و از دل نزارش خبری نمی گیرد سرخورده و مغموم بود:

ای فارغ از آه دودناکم *** بر باد فریب، داده خاکم
صد وعده مهر داده بیشی *** با نیم وفا نکرده خویشی
صد زخم زبان شنیدم از تو *** یک مرهم دل ندیدم از تو
صبرم شد و عقل، رخت بر بست *** دریاب وگرنه رفتم از دست

از جای برخاست و ادامه داد:
"از کسی چون نوفل توقع و انتظار فراموش کردن عهد را نداشتم. تو با من شرطی بستی. از من چیزی خواستی و به من تعهدی دادی. من به قولم عمل کردم اما در این مدت حتی یکبار از تو در مورد قول و قرارت چیزی نشنیدم! من همانند تشنه ای هستم که به امید یافتن آب زندگانی همراه و همنفس شما گشته ام. اگر قصد کمک بدین تشنه کام را ندارید رهایش کنید تا به درد خویش بمیرد"
آتش سخنان مجنون در جان نوفل نشست و او را شرمنده فراموشکاری خود کرد. سریع دستور داد لشکری از مردان جنگی مهیای سفر شوند. مجنون را به محبت نواخت. از او پوزش خواست و قول داد فردا صبح قبل از طلوع سپیده دم حرکت کنند. حرکت به سمت شهر لیلی.
غروب روز بعد به دروازه شهر رسیدند. نوفل دستور اطراق داد و سریع قاصدی فرستاد به سمت خانه لیلی و مقصود و خواسته خود را بیان کرد:
"اینک نوفل و لشکری آماده نبرد بر دروازه های شهر منتظرند. یا لیلی را به او سپارید تا او را بدانکه سزاوار اوست برساند و یا برای جنگ با شمشیرهای عریان ما آماده شوید."
باورش آسان نبود با اینحال جواب پدر لیلی روشن بود:
"نه دختر من کالاست و نه خانه ام تجارتخانه که عده ای به هوای راهزنی شبانه بر آن هجوم آورند. اگر خیال دیدن روزهای دیگر را دارید از همان راهی که آمده اید بازگردید"

دادند جواب کاین نه راهست *** لیلی نه کلیچه، قرص ماهست
کس را سوی ماه دسترس نیست *** نه کار تو، کار هیچکس نیست

قاصد که برگشت پدر لیلی بزرگان شهر را جمع کرد. همه شگفت زده و حیران شده بودند:
"نوفل؟! از او جز خاطرات و سابقه ای روشن چیزی در ذهن ها نقش نبسته. چطور ممکن است؟!"
یکی از نگهبانان جوان خانه لیلی از میان برجست و گفت: "آنچه واضح است اینکه نوفل و سپاهیانش اینک بر دروازه شهر آماده هجومند. قاصدش را گروهی دیدید و پیامش را شنیدید. او هم انسان است و لابد هوی و هوس بر او غلبه کرده است. از کجا معلوم که داستان قیس بهانه ای نباشد تا او خود راهزن ناموسمان شود؟"
نتیجه این شد که لیلی بعنوان نماد آبروی شهر می باید محافظت شود. تا صبح فردا فرصت اندکی بود تا تعدادی مبارز را برای دفاع از حرمت و آبروی شهر به پیشواز سپاه نوفل روانه کنند.
هنوز نشسته بودند كه قاصد نوفل برای بار دوم و اینبار برای اتمام حجت بازگشت. پاسخ اما همان بود.
نوفل كه از عدم تامین خواسته اش به شدت عصبانی شده بود نقشه حمله فردا را در ذهن مرور می كرد. از طرفی گروهی از فدائیان شهر قول دادند كه تا تجهیز سپاهی كامل، برای دفاع از شهر در مقابل حملات نوفل مقاومت كنند.
با طلوع خورشید فردا جنگ سختی بین دو طرف در گرفت. آرایش میدان نبرد حاكی از هجوم نوفل و دفاع مدافعین شهر داشت. اما مجنون در این میانه نمی دانست چه كند. از طرفی به نوفل جهت رسیدن به خواسته اش دل بسته بود و از طرف دیگر، شمشیر كشیدن بر خانواده و سپاه لیلی را جایز نمی دانست. از آنجا كه لیلی برای او عزیز بود تمام اطرافیان و وابستگان و مدافعان او هم برایش عزیز و گرامی بودند. اگر از نوفلیان خجالت نمی كشید در صف مدافعان شهر در می آمد و با نوفل می جنگید. هر گاه یكی از مدافعین شهر جراحتی بر می داشت سریع خود را به بالین او می رسانید و به مداوای او مشغول می شد. هر گاه شرایط نبرد به نفع مدافعین تغییر می یافت شروع به تشویق و تحسین آنها می كرد و اگر می دید یكی از سرداران نوفل بی محابا تیغ می زند و پیش می رود، بی درنگ خود را به او می رساند و با خواهش و التماس از او می خواست دست از پیشروی بردارد!!
آنقدر این حالت عجیب را ادامه داد كه بالاخره سرداری از نوفلیان بی طاقت شد، از اسب به زیر آمد، نگاهی خشمناك به او انداخت و گفت:
“ای جوانمرد! این همه رنج و تعبی كه می كشیم از پی برآوردن مراد دل توست. چگونه است كه اینك دل بر سپاهیان دشمن بسته ای و امید بر شكست ما؟!”
مجنون پاسخ داد:
“كدام دشمن؟ كدام جنگ؟ اگر منظور شما، مراد دل من است كه او آنطرف میدان است! من از آن سو فقط بوی محبت، بوی عشق، بوی یار می شنوم. چگونه می توانم بروی محبوب خویش شمشیر بكشم“

ما از پی تو به جان سپاری *** با خصم ترا چراست یاری؟
گفتا كه چو، خصم، یار باشد *** با تیغ مرا چكار باشد
از معركه ها جراحت آید *** اینجا همه بوی راحت آید
میل دل مهربانم آنجاست *** آنجا كه دلست جانم آنجاست...

نوفل همچنان می غرید و مصاف می كرد. چیزی نمانده بود به دروازه های شهر برسد كه غروب خورشید مجالش نداد ...

-------------------------------------------------------

داستان لیلی و مجنون قسمت نهم

با تاریک شدن هوا دو سپاه از هم فاصله گرفتند و به قرارگاههای خویش بازگشتند. تلفات مدافعین شهر بسیار زیاد و از هر گوشه ای صدای ناله مجروحی به هوا بلند بود. با اینحال در طی روز بزرگان شهر بیکار ننشسته بودند و در پی رایزنیهای بسیار سپاهی بزرگ از تمام مردان شهر و قبایل اطراف تدارک دیده بودند. سپاهی که با ساز و برگ کامل، در نهایت آمادگی به آنان ملحق شده بود.
سپیده دم فردا نوفل، مغرور و سرمست از پیشروی نبرد روز گذشته، از خیمه اش بیرون آمد. در حالی که خمیازه بلندی می کشید رو بسوی شهر کرد. آه! باورش نمی شد. سرتاسر دشت پر بود از جنگجویانی آماده نبرد. تا چشم کار می کرد اسب بود و نیزه و شمشیر. نوفل کمی جا خورد. با اینحال به سمت سپاه خود رفت و آنها را برای نبرد تهییج کرد. فرمان حمله صادر شد و دو سپاه در هم آمیختند. در چشم بر هم زدنی بارانی از تیر بر سپاهیان نوفل باریدن گرفت.شرایط جنگ بسیار پیچیده تر از دیروز بود. شاید برای اولین بار بود که نوفل امیدی به پیروزی خود نداشت. او هیچگاه خود را برای چنین جنگی تمام عیار، آماده نکرده بود. تصور می کرد لیلی را با همان مذاکرات اولیه به مجنون خواهد رسانید.
شرایط بگونه ای پیش رفت که نوفل چاره ای جز درخواست صلح ندید:
"ما آمده بودیم دو جوان را بهم برسانیم. از ابتدا هم قصد جنگ و خونریزی نداشتیم. باز هم درخواست خود را تکرار می کنیم. اگر پذیرفتید که نهایت لطف و مردانگی را به جای آورده اید. تمام ثروت نوفل که کوهی از جواهرات است تقدیم شما خواهد شد. اگر هم راضی به معامله نیستید بهتر است جنگ را متوقف کرده و به این قتال خاتمه دهیم"

از بهر پری زده جوانی *** خواهم ز شما پری نشانی
وز خاصه خویشتن در اینکار *** گنجینه فدا کنم به خروار
گر کردن این عمل صوابست *** شیرینتر از این سخن جواب است
ور زانکه شکر نمی فروشید *** در دادن سرکه هم مکوشید

با پیام صلح نوفل موافقت کردند و آتش جنگ بصورت موقت فرو نشست.
مجنون که این شرایط را دید سریع خود را به نوفل رسانید و در شکوه باز کرد:
"ای برادر خوش قول! تمتم هم و غم و زور بازویت همین بود؟! آنچه می گفتند شکست ناپذیری نوفل، کجاست؟! من در این دو روز اثری از آن ندیدم! تنها فایده ای که حضور تو برای من داشت این بود که اگر روزنه امیدی باقی مانده بود دیگر بسته شد. من اینک دشمن خونی این قبیله بشمار می آیم و محال است به لیلی دسترسی یابم. خوش وعده کردی و خوش وفای به عهد به جای آوردی!"

این بود بلندی کلاهت *** شمشیر کشیدن سپاهت؟
این بود حساب زورمندیت *** وین بود فسون دیوبندیت؟
جولان زدن سمندت این بود؟ *** انداختن کمندت این بود؟

نوفل که آتش خشم مجنون را دید او را به مهربانی نواخت و پاسخ داد:
"پسرم قیس! من نه عهد خود را فراموش کرده ام و نه شکست را پذیرفته ام. شرایط بگونه ای پیش رفت که ادامه آن قطعا شکست من بود. سیاست اینگونه ایجاب می کرد که دیدی. پیش از آنکه کسی متوجه شود قاصدانی روانه کرده ام تا تمام عیاران و دوستانم را از شهرهای مدینه تا بغداد بسیج کنند و همراه خود بدینجا آورند. مطمئن باش نوفل تو را به مرادت خواهد رسانید"
در فاصله چند روز سپاهی فراهم آمد که سرتاسر دشت را تا دامنه های کوه ابوقیس پوشانده بود. شیپور جنگ دوباره بصدا در آمد هر چند یک نیم روز کافی بود تا مدافعین بدانند که مقاومت بیهوده است.
اینبار ریش سپیدان قبیله به دیدار نوفل شتافتند:
"شهر اینک مامن زنان و کودکان و سالخوردگان است. از جوانمردی بدور است بر ناتوانان تاختن. ما همه تسلیم امر توایم. از اشغال شهر در گذر"
نوفل پاسخ داد:
"این کاری بود که همان ابتدا می بایست می کردید تا از صرف هزینه ای به این گرانی جلوگیری شود. اینک آن دختر پری زاده را آماده کنید!"

گفتا که عروس بایدم زود *** تا گردم از این قبیله خشنود

از آن میانه پدر لیلی با چهره ای افروخته از شرم و سری افکنده برخاست ....

----------------------------------------------------------------

داستان لیلی و مجنون قسمت آخر

در قسمت قبل خواندیم که جنگ و کشمکش بین مدافعین شهر لیلی و سپاهیان نوفل که به طرفداری از مجنون آمده بودند به پیروزی سپاه نوفل انجامید. ریش سپیدان شهر برای درخواست از نوفل در جهت قطع خونریزی به نزد او شتافتند و اینک ادامه داستان:

*************

از آن میانه پدر لیلی با چهره ای افروخته از شرم و سری افکنده برخاست ....
"تمام عرب به سرزنش و ریشخند من زبان گشوده اند تا بدانجا که بعضی مرا عجمی می خوانند! اگر می خواهی دخترم را بیاورم تا آن را به کمترین غلام خود بدهی حرفی نیست! اگر می خواهی پیش دیدگان من سر از تنش جدا کنی یا در آتشش بسوزانی، اعتراضی ندارم و سر از فرمانت بر نتابم. اگر می خواهی در قعر چاهی بیفکنیش یا با شمشیر تکه تکه اش کنی باز هم مجال اعتراضی نیست اما نخواه و مپسند که من دخترم را به دست دیوی بیابان گرد دهم که آبرویی از خود و ما بر جای نگذاشته. مخواه نوفل مخواه! که اگر چنین کنی مرا تا انتهای عمر با ننگ و ذلت همراه کرده ای.بخدا قسم که اگر اینگونه می خواهی همین الان بر می گردم و سر دخترم را گوش تا گوش می برم و در پیش سگان ولگرد می اندازم که حاضرم خوراک سگان شود تا اسیر دست دیو!"

از بندگی تو سر نتابم *** روی از سخن تو برنتابم
اما ندهم به دیو فرزند *** دیوانه به بند به که در بند
گر در کف او نهی زمامم *** با ننگ بود همیشه نامم
ورنه بخدا که باز گردم *** وز ناز تو بی نیازگردم
برٌم سر آن عروس چون ماه *** در پیش سگ افکنم در این راه
فرزند مرا در این تحکم *** سگ به که خورد که دیو مردم

نوفل ناگهان به خود لرزید. چون کابوس دیده ای که تازه از خواب پریده باشد تکانی خورد و سر در گریبان تفکر فرو برد. پس از مدتی لب به سخن گشود:
"من اصلا راضی نیستم که بر خلاف میل یکی از دو طرف عملی انجام پذیرد. هر چند قدرت آن را دارم که شما را به تمکین در برابر خواسته ام وادار کنم اما صحبت از عشق است و زندگی. هر طرف این کمیت که بلنگد رسیدن به مقصود محال است. حرفهای تو درست است. مجنون راه و روشی ناصواب اتخاذ کرده!! تمایل او به شکست ما در جنگ را فراموش نکرده ام و این یعنی او از هوشمندی فاصله گرفته است. سخنت پذیرفتنی است. ما از این حدیث و خواهش در گذشتیم!"
سریع و بدون هیچ تاملی دستور بازگشت سپاهیان نوفل صادر شد.
مجنون که خود را آماده دیدار لیلی کرده بود از شنیدن شیپور برگشت شوکه شد. خبرها به سرعت باد به او رسید و او با همان سرعت خود را به نوفل رسانید. با چهره ای بر افروخته و رگهایی بر آمده فریاد زد:
"کجا رفت آن قول و قرارت، آن وعده کمک و آن امید دستگیریت، مرا تشنه لب تا فرات بردی و آنگاه خسته و تشنه در آتشم افکندی؟!"
رو برگرداند و سریع از نوفل دور شد.
نوفل چون به قرارگاه خود رسید دلش از بابت مجنون آرام نگرفت که خود را تا حدی در این امیدوار کردن او گناهکار می دانست. عده ای را گسیل کرد تا او را بیابند و به نزدش آورند اما مجنون چون قطره ای آب در بیابان گویی ناپدید شده بود ...
پدر لیلی پس از بازگشت نوفل سریع خود را به خانه رسانید و رو به همسر و دخترش کرد و گفت:
"نمی دانید چه حیله ها بستم و چه زبانها ریختم تا نوفل از قصد خویش پشیمان گشت و بازگشت. آن پسرک دیوانه - قیس - هم چون پشت خود را خالی دید برگشت و چون باد گریخت! گمان نکنم دیگر جرات کند این طرفها آفتابی شود!"
لیلی آنقدر تحمل کرد و بروی خود نیاورد تا پدر از خانه بیرون رفت. آنگاه غمگین و دلشکسته به گوشه اتاق تنهائیش خزید و سخت گریست ...
تنها گذشت چند روز کافی بود که اثرات جنگ و نبرد فراموش شود و زندگی به حالت عادی بازگردد. بازار خواستگاری لیلی دوباره گرم شده بود، ضمن اینکه شایع شده بود مجنون دیگر سراغ لیلی را نخواهد گرفت و به وادی نامعلومی گریخته است.
خبر که به ابن سلام رسید سریع پیکی روانه کرد در بیان دوباره خواستگاری از لیلی:

آمد ز پی عروس خواهی *** با طاق و طرنب پادشاهی
آورد خزینه های بسیار *** عنبر به من و شکر به خروار
از بهر فریشهای زیبا *** چندین شترش به زیر دیبا
زان زر که به یک جوش ستیزند *** می ریخت چنانکه ریگ ریزند

قاصد شیرین زبان آنقدر از ابن سلام گفت و گفت که پدر لیلی درمانده شد چه بگوید. همانجا رضایت خود را اعلام کرد و حتی قرار جشن عروسی را برای چند روز بعد مقرر کردند:

در دادن آن عمل رضا داد *** مه را به دهان اژدها داد ...

لیلی را به ابن سلام دادند و خبر را بمجنون رساندند، مجنون شوریده تر گشت و لیلی درمانده تر. ابن سلام را خواهش وصال لیلی در گرفت و بر صورتش طپانچه ای نشست از جانب لیلی، ابن سلام دانست كه لیلی سهم او نخواهد شد، مجنون با وحوش دمساز گشت و به سماع مشغول، پدر مجنون از كهولت سن و غم دوری فرزند بدرود حیات گفت، به فاصله اندكی بعد از او ابن سلام نیز، كه مهجور از وصال لیلی مانده بود. مادر مجنون نیز همان راهی را رفت كه پدر، پیش از او رفته بود و ابن سلام. لیلی بیمار می شود و در پس یك بیماری سخت او نیز وداع حیات می گوید و مجنون می ماند و جهانی پر از تنهایی و انتهای داستانی كه حدس زدنش چندان مشكل نیست :مرگ بر مزار یار...

...
...
...

پایان.


کی نوشته ezal در پنجشنبه 19 فروردین 1389

نظرات ()


مطالب پیشین
:: راهنمایی کنین
:: موزیک ویدئو جدید و زیبای حسین مخته با نام تو چقدر باحالی‌, همراه آهنگ این ویدیو
:: ویدیو کلیپ فوق العاه زیبا و فان از امیر تتلو بنام بگو بینم ندیدیش
:: آلبوم جدید و بسیار زیبای Britney Spears با نام Circus . با 3 کیفیت
:: آهنگ جدید و بسیار زیبای گل ناز
:: آهنگ جدید و فوق العاده زیبای رامین بی باک به نام قایق
:: آهنـگ جـدید و فـوق العـاده زیبـای بهـنام صـفوی ، علـی اصـحابی و فـرزاد فـرزین بـه نام تـو نزدیکـی
:: سعید کرمانی و کامی راسکال-لیلی
:: آهنگ جدید و زیبای بابک قدمایی به نام جشن سبز با 2 کیفیت
:: آهنگ جدید و زیبای مجید یحیایی به نام آروم آروم با 2 کیفیت
:: "دوستت دارم" به ۱۰۰ زبان مختلف
:: زمزمه های عاشقانه
:: خوش خیال
:: زیباترین قلب
:: یک داستان زیبا

» لیست کامل مطالب ارسالی



-

جستجو در وبلاگ

پیوند های روزانه

وبلاگ روزنوشت رونیک

ارسال پیوند جدید

مشاهده لیست کامل پیوندهای روزانه



آرشیو ماهانه

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

لینک مشاهده لیست کامل آرشیو ماهانه



دوستان من

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

چیزای با حال

موفقیت در کار و زندگی

کلک خیال انگیز

aks haye top

جاده متروک

bestclub2

best muzic

I love me you should too

دانلود رمان یلدا

دانلود رمان زیبای همخونه

دانلود رمان گروشام گرینچ

دانلود رمان سه روایت از یک مرد

دانلود رمان پندار

دانلود رمان آهستگی

دانلود رمان آنهایی که از بهشت آمدند

دانلود رمان انگشتر کولی

دانلود رمان اما زونز

دانلود رمان اندوه سترون بودن

دانلود داستان آهوی بخت من گزل

دانلود رمان باغ آلو

دانلود رمان سه نظر درباره ی یک مرد

دانلود رمان از عشق وشیاطین دیگر

دانلود رمان هدیه شاهزاده

دانلود رمان آزمایشی دیگر

دانلود رمان یاسمین برای مبایل(nokia)

لینک مشاهده لیست کامل پیوندها



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لینك آر اس اس | تماس با ما | تم دیزاینر

.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.