تبلیغات
رمان مهر آوران - دروغ های مادرم

رمان مهر آوران


درباره ی من


مدیر وبلاگ: ezal

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو مطالب

لینك آر اس اس

تماس با ما

تم دیزاینر



موضوعات

دانلود ویدیو کلیپ

داستان

داستان جاده های انتظار

دانلود موسیقی

دانلود انواع کتاب

دانلود رمان

دنیای دانلود نمونه سوالات اول دبیرستان

اس ام اس های متنوع



نظرسنجی

به کدام موضوع در وب ما علاقه مند شدید؟







صفحات جانبی

عشق مثل نفس کشیدن

عشق خداوندی

عشق را امتحان کن

عشق به ما جسارت می‌دهد

عشق آبی

عشق به خود!

عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشک باران خورده

«نـمی‌تــوانــم» وجود ندارد

«من باور دارم»ها

«عشق حقیقی» در دسترس است، فقط...

ده کلید برای تو

دوست داشتن خود

دوست دارم جذاب باشم

5 باور‌ موفق‌ترین ‌آدم‌های ‌روی ‌زمین

۳۰ عادت مهم نوجوان موثر و موفق

۱۰ کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی

۱۰ قانون جادویی برای موفقیت

۱۰ دلیل برای نترسیدن از شکست

۱۰ خصوصیت افراد موفق و خوشحال

روانشناسی‌ چشم‌ ها

۲۱ گام عملی جهت پرورش اعتمادبه‌نفس

عشق

انفجار زمان

رنگ عشق

دستان دعا کننده

تکرار زمانه

فال حافظ

عکس های خنده دار

طنز و لبخند

کاریکاتور توهین آمیز به تیم ملی ایران

چگونه جذاب باشیم؟

از آدمیزاد تا گرگ

این دنیای مسخره

شراره

پدرم ورادیوی کوچکش

راه و رسم عاشقی

دو روز مانده به پایان جهان

داستان زیبای تله موش

سگ باهوش

داستان گنجشک

دروغ های مادرم

پنج داستان کوتاه

انتقام زن



دیگر امکانات

نویسندگان :

ezal


آمار بازدید :
:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :



دروغ های مادرم
 داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.


قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

 شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:

 "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.


 به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. 

 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

 "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

 "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.


درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.


درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 


مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

 "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.
مطالب پیشین
:: راهنمایی کنین
:: موزیک ویدئو جدید و زیبای حسین مخته با نام تو چقدر باحالی‌, همراه آهنگ این ویدیو
:: ویدیو کلیپ فوق العاه زیبا و فان از امیر تتلو بنام بگو بینم ندیدیش
:: آلبوم جدید و بسیار زیبای Britney Spears با نام Circus . با 3 کیفیت
:: آهنگ جدید و بسیار زیبای گل ناز
:: آهنگ جدید و فوق العاده زیبای رامین بی باک به نام قایق
:: آهنـگ جـدید و فـوق العـاده زیبـای بهـنام صـفوی ، علـی اصـحابی و فـرزاد فـرزین بـه نام تـو نزدیکـی
:: سعید کرمانی و کامی راسکال-لیلی
:: آهنگ جدید و زیبای بابک قدمایی به نام جشن سبز با 2 کیفیت
:: آهنگ جدید و زیبای مجید یحیایی به نام آروم آروم با 2 کیفیت
:: "دوستت دارم" به ۱۰۰ زبان مختلف
:: زمزمه های عاشقانه
:: خوش خیال
:: زیباترین قلب
:: یک داستان زیبا

» لیست کامل مطالب ارسالی



-

جستجو در وبلاگ

پیوند های روزانه

وبلاگ روزنوشت رونیک

ارسال پیوند جدید

مشاهده لیست کامل پیوندهای روزانه



آرشیو ماهانه

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

لینک مشاهده لیست کامل آرشیو ماهانه



دوستان من

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

چیزای با حال

موفقیت در کار و زندگی

کلک خیال انگیز

aks haye top

جاده متروک

bestclub2

best muzic

I love me you should too

دانلود رمان یلدا

دانلود رمان زیبای همخونه

دانلود رمان گروشام گرینچ

دانلود رمان سه روایت از یک مرد

دانلود رمان پندار

دانلود رمان آهستگی

دانلود رمان آنهایی که از بهشت آمدند

دانلود رمان انگشتر کولی

دانلود رمان اما زونز

دانلود رمان اندوه سترون بودن

دانلود داستان آهوی بخت من گزل

دانلود رمان باغ آلو

دانلود رمان سه نظر درباره ی یک مرد

دانلود رمان از عشق وشیاطین دیگر

دانلود رمان هدیه شاهزاده

دانلود رمان آزمایشی دیگر

دانلود رمان یاسمین برای مبایل(nokia)

لینک مشاهده لیست کامل پیوندها



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لینك آر اس اس | تماس با ما | تم دیزاینر

.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.