تبلیغات
رمان مهر آوران - از آدمیزاد تا گرگ

رمان مهر آوران


درباره ی من


مدیر وبلاگ: ezal

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو مطالب

لینك آر اس اس

تماس با ما

تم دیزاینر



موضوعات

دانلود ویدیو کلیپ

داستان

داستان جاده های انتظار

دانلود موسیقی

دانلود انواع کتاب

دانلود رمان

دنیای دانلود نمونه سوالات اول دبیرستان

اس ام اس های متنوع



نظرسنجی

به کدام موضوع در وب ما علاقه مند شدید؟







صفحات جانبی

عشق مثل نفس کشیدن

عشق خداوندی

عشق را امتحان کن

عشق به ما جسارت می‌دهد

عشق آبی

عشق به خود!

عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشک باران خورده

«نـمی‌تــوانــم» وجود ندارد

«من باور دارم»ها

«عشق حقیقی» در دسترس است، فقط...

ده کلید برای تو

دوست داشتن خود

دوست دارم جذاب باشم

5 باور‌ موفق‌ترین ‌آدم‌های ‌روی ‌زمین

۳۰ عادت مهم نوجوان موثر و موفق

۱۰ کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی

۱۰ قانون جادویی برای موفقیت

۱۰ دلیل برای نترسیدن از شکست

۱۰ خصوصیت افراد موفق و خوشحال

روانشناسی‌ چشم‌ ها

۲۱ گام عملی جهت پرورش اعتمادبه‌نفس

عشق

انفجار زمان

رنگ عشق

دستان دعا کننده

تکرار زمانه

فال حافظ

عکس های خنده دار

طنز و لبخند

کاریکاتور توهین آمیز به تیم ملی ایران

چگونه جذاب باشیم؟

از آدمیزاد تا گرگ

این دنیای مسخره

شراره

پدرم ورادیوی کوچکش

راه و رسم عاشقی

دو روز مانده به پایان جهان

داستان زیبای تله موش

سگ باهوش

داستان گنجشک

دروغ های مادرم

پنج داستان کوتاه

انتقام زن



دیگر امکانات

نویسندگان :

ezal


آمار بازدید :
:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :



از آدمیزاد تا گرگ

 

نادیده به آن سـیمای درخشـان و نام آور ادبی اقـتـدا کرده بودم و او را از صدق دل مربی و مرادم میدانسـتم. از دیرگاه داسـتانهای دراز و کوتاهی در رنگینامه های زیادی نشـر میشـدند و با تحسـین و آفرین خواننده ها مقابل می شـدند.

هوادارانش آن داسـتانها را هـمسـطح بهترین داسـتانهای جهان میدانسـتند و با اصرار و لجاج می گفـتند که او نه تنها مطرح ترین داسـتانـپـرداز افغانسـتان اسـت بلکه در گسـترهء کشـور های فارسی زبان هم بی بدیل و بی مانند می باشـد.

من با حرص و وام آن آفریـده های جادویی دشـوار فهم و پیچیده را میخواندم و سـعی میکردم به تـقـلـیـد از آنها قصه هایی بنویسـم ولی از همان آغاز کار کوتاه می آمدم چه معـما گونه، غامض و غیر قابل تقـلیـد به نظر میرسـیدند و پیچ و خم های شـان زنهارم میدادند که حـد نگهدار باشـم و نباید پا را از گلیم فراتر بگذارم.

می پنداشـتم قاید و پیشـوای نادیده ام در آن بالای بالا، بر تخت ابر ها قـلم بدسـت گرفـته و از جهانی اثیری و فوق تصور و تخیل سـخن میراند.

وقتی که یکی از آن داسـتانها را میخواندم فشـار ناشی از عـدم درک شـان عرق سـردی بر پیشـانیم می نشـاند و غـرق خجـلـتم میکــرد.

هـمینطور عکسـهای اسـتادم در حالات تفکر، تبـسـم، دسـت زیر الاشـه، بین درختها و گلها، کنار رودخانه ها و رودبار ها مثـل داسـتانهایـش مفـتـونم کرده بودند و ترغـیبم میکردند در همان اداها و پُـز ها مقابل دوربین عکاسی بایسـتم و چون او صاحب تصاویری فاخر و هـنرمندانه شـوم. لیکن بازهم به مراد نمیرسـیدم و آن نسـخه بدل ها، به تقلای زاغی میماند که چشـمش به خرام طاووس باشـد.  بلاخره دل به دریا زدم و به عـزم دیدار و شـرفـیابی رویارویی شـمارهء تیلفون شـانرا چرخاندم. از آن سـو آوازی سـنگین و مؤثر« بلی بفرمائید! » گفـت. با ترس و لرز خودرا معرفی کردم و انگیزهء مزاحمت را به عرض شـان رسـاندم.

فـرمودند که در هـفـتهء جاری سـخت گرفـتارند اما پنجشـبه شـبِ هـفـتهء آینده می توانند مرا بار دهـند.

در فرصت مقرر خودرا به خانهء شـان رسـاندم و با احتیاط تمام در زدم. جوانکی متواضع و مؤدب دروازه را باز کرد و با کمال ادب گفـت: مثل اینکه با اسـتاد کار دارید؟

جواب دادم: به من وقـت ملاقات داده اند، میخواهم بزیارت شـان برسـم.

جوانک به داخل راهم داد و پیش و پس وارد مهمانهانه شـدیم.

اسـتاد را در حالی بر آرام چوکیی نشـسـته یافـتم که در پوسـتین ابلق و کشـادی فرو رفـته بود، شـبکلاهی کـُرشـنیلی تالاق طاس شـانرا زینت بخـشـیده بود.

از قـرینه دریافـتم که اسـتاد باید همان مرد میانسـال باشـد چه مابقی حاضران همگی جوان بودند و پائینتر از اسـتاد بر چوکی های معمولی نشـسـته بودند.

اسـتاد با صَولـَت* و تمکین خاصی بر صدر قرار گرفـته بود، تا به دو قـدمی اش نرسـیدم از جا تکان نخورد. سـر انجام نیم خیز شـد و به جواب سـلامم، عرب وار « علیک! » گفـت، دسـت و پاچه شـدم و دور تر از اسـتاد، بر میزکی نشـسـتم. اسـتاد پدروار با اشـارهء دسـت یکی از چوکی های خالی را نشـانم داد و مرا دعـوت به نشـسـتن کرد. اضطرابم دو برابر شـد. اسـتاد از پشـت عـینکهایی ذره بینی مرا به اصطلاح خوب چهره کرد! به اعـتبار صحبت کوتاه تیلفـونی ما با  صدایی پیـرتر از سـن و سـالـش لنگر دار و شـمرده شـروع به صحبت کرد: خوب! که گفـتی میخواهی داسـتان نویس شـوی؟ مبارک باشـد. خوشـحال اسـتم که به جمع دوسـتان ما یک جوان علاقـمند دیگر زیاد شـده اسـت. اما باید بگویم که دراین ممکت هـنر داسـتان نویسی اولیـن مراحل خود را طی میکند و شـمار داسـتان نویسـان ما از شـمار انگشـتان دسـتهای ما فراتر نمیروند. اکثر این عـده هم رموز و تکنیک های داسـتان نویسی مدرن را یاد نگرفـته و چیز هایی می نویسـند که همه تفاله و نشـخوار نویسـندگان قـرن نزدهم اروپا اسـتند. ما به داسـتان نویس مبتکر و امروزی ضرورت داریم که روانکاو باشـد و به اعماق مسـایل توجه کند.

داسـتان مدرن عرض و طول، زمان و مکان و حدود و ثغـور نمی شـناسـد. هـنر جدید دریک آن می تواند تمام  پهـنهء گیتی را در نوردد واز دنیا های فوق تصور و تخیل سـخن براند.

میخواسـتم اطاعـت مطلقم را با کلماتی شـاگردانه بیان کنم ولی زبان در دهانم کرخـت شـد، گفـتی لال مادر زاد بوده ام.

اسـتاد با زیرکی مرا دریافـت و گفـت: لازم نیسـت که همین حالا چیزی بگویی، میدانم که موافـق هـسـتی ما کار واجب تری داریم، نهضت ما سـرفصل یک اقدام تاریخیسـت. من مصمم هـسـتم از زیر همین سـقف و محدودهء هـمین چهار دیوار زمان حاضر را پشـت سـر بگذاریم و به پُسـت مدرن برسـیم. دیگر هـر پدیدهء مدرن برای طیران و جولان اندیشـه های ما کهـنه شـده. وقـت آن اسـت که از این طارم نیلی فراتر برویم و مقـیاسـهای منحط داسـتان نویسـان تاریخ زده و اسـیر پرامترهای دورانهای کلاسی سـیسـم، رمانتی سـیسـم،رئالـیسـم و حتی سـوررئالیسم را باطل کنیم.

درین حال یکی از شـاگردان قدیمی اسـتاد که پیوسـته اورا فـتحه میداد با دیده درائی از مرز ادب می گذرد و می پرسـد: حضرت اسـتاد، ممکن اسـت که در بارهء این سـورریالیسـم کمی بیشـتتر توضیح بدهـید تا هـمه روشـن شـونــد.

اسـتاد گلو صاف میکند و با وقار و آرامـش خاصی میگوید: عزیـزم، اگر راسـت بپـرسی این سـورریالیسـم بی معـنی و مزخرف که چند تا آدم بی اسـتعـداد و بی لیاقـت در پشـتش سـنگر گرفـته اند در اصل سـاخـته و پرداخـتهء سـینماگر هاسـت و تا حال خودرا تثبیت نکرده اسـت، اگر مکتبی در اواخر قرن نزدهم و اوایل قرن بیسـتم موجود بود ریالیسـم بود که دیگر دورانش گذشـته اسـت. عصر ما در اصل عصر نقـش آفرینی ابر مرد ها و ابر زنهائیسـت که پابند زمان های زمینی چون سـال و ماه و شـب وروز نیسـتـند، آنها حتی اسـیر زمان نوری هم نیسـتـند، آنها در گسـترهء زمان ذهـنی قـلم و قـدم میـزنند و کایناتِ مرئی و نامرئی را دریک آن درمی نوردنــد.

چند سـال پیش « البرتو موراویا » نویسـندهء ایتالوی از کابل دیدن کرد. در بارهء ادبیات با هم بحث هایی داشـتیم که برای او تعجب انگیز بود. او تمام نظریات مرا پـذیـرفـت و اقـرار کرد که هـرگز باور نداشـت که در کابل با کسـی از خود قـویـتـر مقابل می شـود.

در غـرب هـر دیـوانه ای هرچه بنویسـد با اسـتقـبال و تحسـین خواننده ها مقابل می شـود و به شـهرت و افتخار میرسـد؛ از جمله شـطحیاتی چون « اسـتفـراغ » اثر سـارتر و « بیگانه » نوشـتهء البرکامو به لعـنتی نمی ارزند اما همان خزعـبلات** در اروپا غـوغا برپا کرده اند ولی رمانهای من پشـت کندو پوسـیده اند و احدی لای شـانرا بالا نمیکند. مع الوصف نا امید نیسـتم. بالاخره مردم به تلافی مافات بر خواهـنـد خاست و مروارید را از خزف (*) و خرمهـره تفـریق خواهـند کرد.

تحت تأثـیـر همین حرفهای کلان کلان نه یک دل، بلکه صد دل در سـِلک مریدان اسـتاد در آمدم و تبعـیت از او را آویزهء گوش کردم.

اسـتاد هر جمعه شـب، جلسـهء ادبی تشـکیل میداد و به پرسـش های اهـل مجلس که هـمه از مریدان گوش بفرمان او بودند پاسـخ میداد. در ضمن در محافـل ادبی که هر چند گاه دایر میشـد مارا چون جیل بقه! یا حواری هایش با خود میبرد و برخ مجلسـیان می کشـید.

شـبی اسـتاد اعلام کرد که فردا محفـل نقـد داسـتان داریم، قـرار اسـت که یکی از داسـتاننویسـها بهترین داسـتانش را بخواند و دیگران در بارهء نوشـته اش نظر بدهـند. شـما هم باید با چنـتهء پُـر و ذهـنی آماده در بخش مناظره و تحلیل اثر، لیاقـت و کار دانی تانرا نشـان بدهـید. سـوالات شـما باید دقـیـق کارشـناسـانه و کاری باشـد. فرض ِ فهم و فراسـت یک منتـقـد نکته دان این اسـت که مو را از خمیر جـدا کند و سـره را از ناسـره.

این گفـته ها تـلوحاً میـرسـاندند که باید پـرسـشـهای ما کوبـنـده و گیچ کـننـده باشـند و نگـذاریم که اثر و صاحب اثر صحیح و سـالیم سـالون را تـرک بگـویـنــــد.

جوانیکه نزدیک ترین مرید و شـاگرد اسـتاد بود در غـیاب مولای ما گوشـزد کرد که او شـاهـد برگزاری محافـل زیادی از ایندسـت بوده اسـت. منظور اسـتاد آن بوده که شـاگردانش مانند تیغ جوهـر دار، خودرا نشـان بدهـند و به کشـف چنان خلاهایی در داسـتان مورد نظر بکوشـند که عـقل دیگر منتقـدان در یافـتن شـان قـد ندهـد.

گفـتم: ممکن اسـت قـدری روشـنتر توضیح بدهی، درسـت نفـهمیدم.

فی البداهـه جواب داد: بطور مثال زوالهء خمیر، تخـتهء آش بری، آشـگز، و کارد دراز و تیز والدهء ماجده را هـنگام بـریدن آش در نظر بگیر که با چه مهارتی خمیرِ تـنک شـده را زیر تیغ می اندازد و رشـته رشـته از هم جدا می کـنــد.

بهت زده شـدم و با شـگفـتی چشـمهایم را به چشـمهایش دوختم. گمان کرد که هـنوز منظورش را در نیافـته ام. با طعـن و تعریض گفـت: چه آدم هـفـته فهمی! خوب گوش کن که چه می گویم! در دکان قصابی، کوفـته گر، اول گوشـتِ سـرخی را بر کـنـدهء چوبی قـیمه قـیمه میکند و بعـد از آن به دهان ماشـین گوشـت میدهـد تا در لابه لای چرخهایش ریـز ریـز شـود و از آن طرف خوب کوبیده و مُـثـله شـده بیـرون آید. به این میگویند نقـد گوشـت سـرخی و به آن میگویند نقــد خمیـرِ تـُـنک شـده، فهـمــیدی؟ ملا شـــدی یا خیــــر؟

تعجـبم دو برابر شـد ولی به همان پیمانه توضیح بسـنده کردم. دو سـه سـاعت آن شـب را صرف سـاخـتـن سـوالهای دو مجهـوله و سـه مجهـوله کردم تـا در سـاعـت مقـرر طرح کـنم و داســتـانـســرا را به تـله بیـنــدازم.

سـرانجام مریـدوار و نوکـروار در قـفای مرشـد ما براه افـتادیم و چون مشـت پـوشـیده و هـزار دینار داخل تالار شـدیم.

رئیـس محفل بعـد از حمد و ثنای مسـوولان فرهـنگ و هـنر کشـور و اظهار قـدردانی از مقام برگزار کننده، از نویسـندهء مهمان تقاضا میکند که پـشـت میکروفون بیاید و داسـتانش را بخوانـــد.

داسـتاننویس لاغر اندام و خوش پوشی که ظاهـراً یا واقـعاً بیشـتر از سـی و پنج سـال نداشـت رنگ پـریده و اندکی ترسـیده به قـرائت نوشـته اش می پـرازد و با آواز لـرزان و گلوی خشـکـیده تقلا میکند که توجه حاضران را جلب کند. اگر از حق نگـذرم داسـتانـش از جهات زیادی شـنیدنی و در خور توجه بود. از موضوعی نیم سـیاسی و نیم عاشـقانه، داسـتان ِ بالنسـبه جالبی سـاخته بود. عـشـق و وظیفه در تقابل با یکـدگر پیش میرفـتـند و بیچاره عاشـق در کشـاکش این دو نیروی متضاد میکو شـید هم خرما و هم ثواب کمایی کند! معشـوقه دختر مرد خرپولی بود که سـایهء جوانهای تند و تیز و خونگرم را با تیر میزد و تشـنهء خون شـان بود اما دو دلداده چنان دلبسـتهء یکدیگر بودند که دختر بی ترس و بیم به پدرش اخطار میدهـد که اگر مانع ازدواجـش با آن جوان انقلابی نما شـود از خانه فرار خواهـد کرد و یا خودش را خواهـد کشـت. پدر که از دل و جان دخـترش را می پـرسـتید لاجرم گردن می نهـد و با جهزیهء هـنگفـت او را به خانهء خواسـتگار میفرسـتد.

بی تردید که تم یا موضوع داسـتان کلیشـه ای و باب دندان سـیاسـت روز بود و نمیشـد که بر آن ایراد نگرفـت، ولی طرح و توطئه، کرکتر سـازی، توصیفها و تصویرها، گره اندازی ها و گره کشـائی ها که با زبانی روان و سـچه و عاری از تکلف نوشـته شـده بود سـزاوار ترغـیب و تشـویق بــود.

به هر رنگی بود نویسـنده خواندن داسـتانش را به آخر رسـاند و از حضار کف زدنی نه چندان پـر شـور تحویل گرفـت.

در بخش دوم برنامه که بعـد از صرف نان چاشـت و سـاعـتی تنفـس آزاد، مهانان مسـلح با سـلاحهای گرم و سـرد، داسـتان نویس مادرمرده را بر میـز تسـلیخ می خـوابانـنـد و بـا کارد و سـاطور به جـانـش می افـتـنــد.

شـنونده ای با آواز مرغی و باریکی صدا میزند: آقای نویـسـنده! درسـت نفـهمیدم آنچه را که خواندی داسـتان بود یا گزارش ِ مطول اخباری، یا قطعه ای به ظاهر ادبی، یا حکایتی باب طبع عشـاق سـینه چاک مکتبی. داسـتان کوتاه قـواعـد و اصولی دارد که عـدول از آن کفــر نویسـندگیسـت، کاش شـما داسـتان تانرا برای اهل بیت می خواندید تا صدقه و قربان تان می شـدند و بخاطر تان اسـپند دود میکردنــد!

دیگری از کنج دیگر تالاربانک میزند: ماشـاالله، دلیری از این بیشـتر نمی شـود. چه ماهرانه مگس را با گلولهء توپ نابود کردید! آیا بهـتر نبود که مگس را با مگسکش می کشـتید؟ تذلیل یک سـرمایه دار، با خِسَـت(**) و دَنائـَت(***) پدرِ دختر، محتاج آن همه دلایل فلسـفی و منطقی نبود که آقای نویسـنده از آنها اسـتفاده کردند. این انتقاد که با خـندهء بلند حضار بدقـه شـد چنان نویسـنده را دسـت و پاچه کرد که رنگـش چـون گل چـراغ زرد شـد، گـفـتی نفسـهای آخــر را می کشـــــد.

تیر سـوم از تیر کش بالکه یا چوکرهء اسـتاد ما جهید. او به تقـلید از اربابش مطنطن و لنگر دار گفـت: اسـتعداد شـما قابل تمجید اسـت و لی آنچه را که ارایه کردید یک حکایت شـرین به سـبک قـدما بود. داسـتان مدرن ویژگی های دیگری دارد که با تأسـف از قلم افـتاده بود.

همیطور از چهار طرف رگباری از پرسـش های بی جا و بجا بر سـر نویسـندهء مظلوم باریـدن گرفـت و پاک سـرسـامش کرد.

دیگر از که تا مه از جوان تا پـیــر، از چاق تا لاغـر، از دانا تا نادان، از فرط خود نمایی شـگـفـته بودند؛ انگار لاشـخورهایی بر نعـش چسـپیـده اند. من هم که تنـور را داغ دیده بودم در آن مراسـم سـنگسـار شـرکت کردم و سـنگـدلانه فـریاد زدم: قـربان! کار بوزینه نیسـت نجاری! نوشـتهء شـما بجز داسـتان کوتاه هـر چیـز بود، واقـعاً که معرکه کردید!

حاضران باز هم کف زدند و موجی از خـنده و تمسـخر سـراپای تالار را به لـرزه انداخـت. با نیم نگاهی به سـوی اسـتاد، قـدر و قـیمت تبصره ام را از ایشان اسـتمزاج کردم. رضامندانه کله جنباند و از تهء دل وانمود کردند که حرفی برابر دل شـان گفـته ام.

باید با شـرمسـاری اعـتراف کنم که در آن احـتـفال به ترفـنـد هایی آشـنا شـدم که جـن ها هم از آنها سـر در نمی آوردند. رفـته رفـته دریافـتم که به غـیر از حلقهء ما، حلقه های متعـددی در شـهر ما وجود دارند که در رأس هـریک پیشـوایی به قـدسـیت پیشـوای ما وجود دارد که با کراماتـش حلقهء مریدان را می چرخاند و ارادتمندانـش را بـا رشـتهء محکم ِ یک تسـبیح دسـتگردان و دسـت آموز، به نخ کشـیده اسـت.

همین گونه در مرور زمان فـهمیدم که این جزایر و حـلـقه های فکر و ذکر و قـلمزن، تعـلیم و تعـلم و ارشـاد چون گوشـت و کارد دشـمن خونی هـمدیگر اند و رقابتی آشـتی ناپذیـر بین آنها جریان دارد. هـریک با فـتـیله و چراغ مراقـبند که در دیگری عـیب و نقصی پـیــدا نمایند و آنرا با کوس و کرنا چنان بزرگ کنند و دامن بزنند که تا آسـمان هـفتم انعکاس کنـد و گوش فـلک را کــــر نمایـد. اگر مجمعی از خود درخشـش نشـان میـداد فـوراً با تخریب و تـفـتـیـن مجمع دیگر مقابل میشـد و کارش به لجن می کشـید. و اگر از خود کاهـلی و کند پـویی بروز میداد، بی درنگ تاپهء بی عرضگی به او می چسـپـید و شـهـرهء شـهـر میشـد. اگر صاحب قـلمی از آن گروهک ها مقاله ای به چاپ می سـپـرد و یا کتابی منتشـر میکرد به سـرعـت برآن فی میگرفـتـند و از زمین و زمان صدا می برآمد که چرند اسـت و به لعـنتی نمی ارزد. به این صورت قـبرکن هـمدیگر بودنـد و تا رقـیبی را در حال فـترت میدیـدنـد به چابکی گورش را می کنـدند و با انداخـتن چند بیل خاک نامـش را از صفحهء روزگار می زدودنــد.

در هـر محفل نقـد شـعـر و نقـد داسـتان سـر دوسـه نفـر شـاعر یا داسـتان نویـس برباد میرفـت و از حیثـیت و اعـبار محروم میگـردید. آن گاه خرده گیر ها، فی بگـیـرها و عیب جوها چون گرگها بر نعـش هجوم میبـردند و پـوسـت از سـرش می کنـدنــد.

در آن نشـسـت هم بیـره های همه می خاریدند و ذایقهء گوشـت نرم و نمکین، یکایک مهاجمان و خرده گیران را تحریص کرده بود که هـرچه زودتر پوز های شـان را در حفـره های شـکم نویسـندهء مظلوم فـرو بـرند و با مکـیدن خون تازه و گرم تشـنگی بشـکـنـنـد. حـس پنهان و شـیطانی درنده خویی، قانون جنگل را بر قـرار کرده بـود. نمایـش کـین تـوزانــه، بی امان و بی مـدارا، مـیـدان بـزکشـی را به خاطر می آورد. هـر چـاپ انـداز و پــرســشـگری می کوشــیـد بُـز مُـثــلـه شــــده را بـــه دایــــــــــرهء « حــلال! » بـیـفـگـنــد.

بالاخره هـیچ جای سـالم برای داسـتان نویـس نماند. انگار پلنگی خون آشـام سـینه اش را دریده، خـرسی تیـز چنگال گردنش را شـکسـته، گرگی گرسـنه نیشـهای دندانش را در قـلب او فـرو برده، کفـتاری سـیاه جرده پـوسـت سـرش را کنده، گربه ای وحـشی جگرش را پاره کرده و روباهی محیل پاره ای از سـرخی گوشـت رانـش را حریصانه بریده و دوان خود را به بیشـهء خلوتی رسـانده اسـت.

 آخـرِ سـر، دوتا لاشـخور که بر درختی قابو میداده انـد بربقایای نعـش هجوم برده و چشـمهای قربانی را بین خود قـسـمت کرده انــد.

سـرانجام نوبت تدفـیـن فـرا رسـید و رئیـس ما با بلاغـت تمام، اورادی را به صیغهء دعای مغـفـرت نـثــار شـهـیـد مُـثـله شـده کـرد و خـتـم نشـسـت آنــروز را اعـلام کـــرد

بدین گونه با همین کارسـتان ها، زمسـتان گذشـت و روز های آخر سـال فـرا رسـید. درسـت بیـادم نیسـت که در چندم ماه حوت اجلاس سـالانهء انجمن نویسـنده ها برگـزار شـد. دراین آخرین نشـسـت به پیشـنهاد منشی های بخش های مختلف، شـماری از کارگزاران از جمله خودم ارتقای مقام یافـتیم و به عضویت شـوای مرکزی که جایگاه خاصان و سـروران بود رسـیدم. مولای ما که ریاسـت افـتخاری جلسـه را بر عـهده داشـت شـمرده شـمرده خدمات به ظاهـر برجسـتهء مرا در راه پیشـرفـت ادبیات آفـرینشی بر شـمرد و رندانه بسـویم چشـمک زد. از آن چشـمک و ایمای معـنا دار دریافـتم که جناب مرشـد به تـلویح می گویـدم بی پـیـــر مـــرو بـــه خــرابـــات!

از هـمان دور با خم کردن سـر، نیمه تعـظیمی نمودم و افاده دادم که کماکان مرید حلقه به گوشـش اسـتم. در آن محفل تمام کرده ها و نکرده های انجمن، شـامل چندین مجلس تعـزیه، خاکسـپاری و یادبـود شـهدای صاحب قـلم جمعـبندی شـد و برای اجلاس پایانی تصمیم گرفـته شـد که بازهم به مرده های خوشـنام و زنـده های بدنام بپـردازنـد و هـر قـلمزن حد ناشـناس و موقع نشـناس را که بی تـَوَلا((*)) به مرشـد شـناخـته ای قصد فـراز آمدن داشـته باشـد زیر تیغ نقادان بیندازند تا برای ابـد شـوق نویسـندگی بر سـرش نـزنـد. در ضمن قـرار شـد از شـورای مرکزی دعوت به عـمل بیایـد تا نویسـندهء شـایسـتهء سـال را برگـزینـنـد و جایـزه ای اختصاصی را در اختیارش بگذارنـــد.

آخرالامر درتالاری بزرگ و چـراغانی رئیس و معاونان انجمن، هـیأت اُمَـناء((**))، منشی های جدید و سـرگله های گروهـک های نمیه مخفی و عـلنی گرد میز عریض و طویلی نشـسـتـند و به توضیحات رئیس جلسـه که شـرایط دریافـت جایـزهء بزرگ را بر می شـمرد گوش میدادنـد.

سـخنران بعـد از مقدمه کوتاهی گفـت که هـیأت رهـبری انجمن به ابتکار جالبی دسـت زده که ازهـر نظر شـنیدنی وجالب اسـت. امسـال برای نویسـندهء سـال جـایـزهء سـال به مبلغ پنجصد هـزار افغانی اعطا خواهـد شـــد.

اعلام این خبر هـیجان انگیز همه را تکان داد و در بین حضار ولوله افگـنــد. بار دیگر شـرارهء طمع و حرص بی پایان مجلسـیان زبانه زد و تقـریباً اکثر سـرشـناسان، کاندید دریافـت جایزه شــدنــد.

مــرشــد ما هم از قـافـله پس نمانـد و به عـنوان یک داوطلب نامدار ثبت نام نمود. بالآخره رأی شـماری انجام شـد و خلاف انتظار، خواهر مولای ما بیشـترین آراء اهـل مجلس را از آن خود کــرد.

چـشـمم برخـسار مرشـد ما بود. کــبــود شـــد، زرد شـــد، ســفـیــد شــد و خاکســتری شـــد. نخسـت انفـعــال و ســـرخــوردگی بر سـیمایش سـایه افگـند، بعـد از آن غـضبی مهـار ناشــدنی از چشـمایش فـوران کرد. مثـل فـنـر از جا جهـید و فـریـاد زد: در رأی گـیری تقـلب شـده، من قـبولـش نـدارم!

خواهـرش که نویسـندهء توانا و بزرگواری بود با متانت و آرامش خاصی گفـت: من از تمام کسـانی که به نفع این حقـیـر رأی داده انـد عـمیـقـاً سـپاسـگـزار اسـتم، ولی بخاطر برادر ارشـد، فـرزانه و فاضلم ترجیح میدهـم که از حق خود به منظور ایشـان بگذرم و از دریافـت جایـزه صرف نظر کـنـم.

به منظور رفع غـایـله، رأی گیری از سـر انجام شـد و پیشـوای ما جایـزه را از آن خـود کــرد.

دیگـر طاقـت نیـاوردم و تالار را تــرک کــردم.

نمی خواسـتم زود به خانه برسـم. مراسـم سـر بریدن خورشـید در کشـتارگاه مغـرب جرایان داشـت و خون تازه اش دامن آسـمان را سـرخـرنگ کرده بود. گفـتی داسـتان خوانده و تـقاص پس میدهـد. کوچه های زیادی را پشـت سـر گذاشـتم. هـوا بوی خون تازه میـداد. خودرا پیکر نیمه جانی زیر پـای ســتـوران سـوارانی یافـتم که چند سـال پیـش به قـصـد قـتـل عام مردم نیشـاپـور شـمشـیـر می زدند. از آن بالا صدای سـنگـیـن و شـاد امیر تیمور لنگ بگوشـم رسـید که خطاب به همرکابـش میگفـت: به به ! چــه هــوای روحـپـــروری، دلـم از عـطــر دل انگـیـــز ایـن خـون هــای تــازه شــگـفـتـــه شـــد!

مطالب پیشین
:: راهنمایی کنین
:: موزیک ویدئو جدید و زیبای حسین مخته با نام تو چقدر باحالی‌, همراه آهنگ این ویدیو
:: ویدیو کلیپ فوق العاه زیبا و فان از امیر تتلو بنام بگو بینم ندیدیش
:: آلبوم جدید و بسیار زیبای Britney Spears با نام Circus . با 3 کیفیت
:: آهنگ جدید و بسیار زیبای گل ناز
:: آهنگ جدید و فوق العاده زیبای رامین بی باک به نام قایق
:: آهنـگ جـدید و فـوق العـاده زیبـای بهـنام صـفوی ، علـی اصـحابی و فـرزاد فـرزین بـه نام تـو نزدیکـی
:: سعید کرمانی و کامی راسکال-لیلی
:: آهنگ جدید و زیبای بابک قدمایی به نام جشن سبز با 2 کیفیت
:: آهنگ جدید و زیبای مجید یحیایی به نام آروم آروم با 2 کیفیت
:: "دوستت دارم" به ۱۰۰ زبان مختلف
:: زمزمه های عاشقانه
:: خوش خیال
:: زیباترین قلب
:: یک داستان زیبا

» لیست کامل مطالب ارسالی



-

جستجو در وبلاگ

پیوند های روزانه

وبلاگ روزنوشت رونیک

ارسال پیوند جدید

مشاهده لیست کامل پیوندهای روزانه



آرشیو ماهانه

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

لینک مشاهده لیست کامل آرشیو ماهانه



دوستان من

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

چیزای با حال

موفقیت در کار و زندگی

کلک خیال انگیز

aks haye top

جاده متروک

bestclub2

best muzic

I love me you should too

دانلود رمان یلدا

دانلود رمان زیبای همخونه

دانلود رمان گروشام گرینچ

دانلود رمان سه روایت از یک مرد

دانلود رمان پندار

دانلود رمان آهستگی

دانلود رمان آنهایی که از بهشت آمدند

دانلود رمان انگشتر کولی

دانلود رمان اما زونز

دانلود رمان اندوه سترون بودن

دانلود داستان آهوی بخت من گزل

دانلود رمان باغ آلو

دانلود رمان سه نظر درباره ی یک مرد

دانلود رمان از عشق وشیاطین دیگر

دانلود رمان هدیه شاهزاده

دانلود رمان آزمایشی دیگر

دانلود رمان یاسمین برای مبایل(nokia)

لینک مشاهده لیست کامل پیوندها



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لینك آر اس اس | تماس با ما | تم دیزاینر

.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.