تبلیغات
رمان مهر آوران - این دنیای مسخره

رمان مهر آوران


درباره ی من


مدیر وبلاگ: ezal

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو مطالب

لینك آر اس اس

تماس با ما

تم دیزاینر



موضوعات

دانلود ویدیو کلیپ

داستان

داستان جاده های انتظار

دانلود موسیقی

دانلود انواع کتاب

دانلود رمان

دنیای دانلود نمونه سوالات اول دبیرستان

اس ام اس های متنوع



نظرسنجی

به کدام موضوع در وب ما علاقه مند شدید؟







صفحات جانبی

عشق مثل نفس کشیدن

عشق خداوندی

عشق را امتحان کن

عشق به ما جسارت می‌دهد

عشق آبی

عشق به خود!

عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشک باران خورده

«نـمی‌تــوانــم» وجود ندارد

«من باور دارم»ها

«عشق حقیقی» در دسترس است، فقط...

ده کلید برای تو

دوست داشتن خود

دوست دارم جذاب باشم

5 باور‌ موفق‌ترین ‌آدم‌های ‌روی ‌زمین

۳۰ عادت مهم نوجوان موثر و موفق

۱۰ کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی

۱۰ قانون جادویی برای موفقیت

۱۰ دلیل برای نترسیدن از شکست

۱۰ خصوصیت افراد موفق و خوشحال

روانشناسی‌ چشم‌ ها

۲۱ گام عملی جهت پرورش اعتمادبه‌نفس

عشق

انفجار زمان

رنگ عشق

دستان دعا کننده

تکرار زمانه

فال حافظ

عکس های خنده دار

طنز و لبخند

کاریکاتور توهین آمیز به تیم ملی ایران

چگونه جذاب باشیم؟

از آدمیزاد تا گرگ

این دنیای مسخره

شراره

پدرم ورادیوی کوچکش

راه و رسم عاشقی

دو روز مانده به پایان جهان

داستان زیبای تله موش

سگ باهوش

داستان گنجشک

دروغ های مادرم

پنج داستان کوتاه

انتقام زن



دیگر امکانات

نویسندگان :

ezal


آمار بازدید :
:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :



 

این دنیای مسخره


 

یوشـیه» مرد شـصت و هفـت سـالهء ایرانی ـ آشـوری آشـنا اســتم. او به دلیلی که خود میـدانـد زن نگرفـته و یک سـر و دو گوش تـنهای تـنها زندگی میکــند.

وجه مشـترک من با او هـمزبانی، سـرگردانی و بیکاریســت. هر دو از کیسـهء دولت خـدادادِ سـویدن نان میخوریم و نیـم نان و نیم نفـس را غـنیمت میـدانیم.

قـرارگاه ملاقات ما در گـرما و سـرما فـرق میکـند. بهار ها هـمدیگـر را زیـر درخـتها می بینیم و زمسـتان ها در تالار ورودی بازارک پـر رونق منطقهء ما که هـوای گرم و نرمی دارد و ما درمانده ها را با پـیـشـانی باز اجازهء خوش نشـینی، تجـدید دیـدار و ملاقات با یکـدیگـر میدهـــد.

روزی به قصد خرید از آنجا میگذشـتم که چشـمم به یوشـیه افـتاد. عاصی و کفـری ایسـتاده بود، تا مرا دید صدا زد: محمد آغا، نگاه کن از آن پـدرسـوخـته ها هـیچکدام نیـامده انـد!

فهمیدم که بر همه از جمله خودم دندان خایی میکـند. احوالپرسی کردم و کنارش بر صفه ای سـنگی نشـسـتم. چـندی پیش بجای این صفهء کوچک، درازچوکی خوش سـاختی موجود بود که سـه چهار نفـر بر سـرش می نشـسـتیم و در گرمای قصه های یکدیگـر گرم می آمدیم. ولی دیری نگذشـت که به امر زورآورِ خداناتـرسی تالار را از چوکی های باغی خالی کردنـد و ما ماندیم و پا های به اصطلاح چلاق. یکی بر عصایش تکـیه میکرد و دیگری تن رنجورش را به عـرادهء کوچک دسـتی که به بیماران معـیوب هـدیه کرده بودند می سـپرد. دو سـه نفر پشـت به دیوار می ایسـتادند و از فـرط لاعلاجی آنقـدر پا به پا می شـدند که به گفت مردم هـرزه گو، خشـتک شـان تر میشـد و کف های بوت شـان آلوده به ادرار میگـردیـد.

ما، وبال گردن روزگار بودیم. به درد هـیچ چیـز حتی به دردِ اجل نیز نمیخوردیم و الا مدتها پیش سـراغ ما می آمد و کار مارا یکسـره میکــرد.

معـمولاً یکی پی دیگر با تخ تخ و هـن هـن و فـش فـش خود را به قـرارگاه می رسـاندیم و راسـت و دروغ لاطائلاتی می بافتیم. دم چاشـت دوباره به اتاقها یا بهتر اسـت بگویم به مغاره های خویـش بر می گشـتیم و زهـر و زقومی بالا می انداختیم تا نیم نفـس را مـدد برسـانیم و از نعـمت دیدار رفـقای هـمدل و همنفـس محروم نگـردیــم.

خلاصه چندی نگـذشـت که دو سـه نفر بَنای چابکـدسـت با مصالح بنایی سـر رسـیدند و در امتـداد دیوار، همین صفه های یکـنفره را برای ما سـاختند. باید به حسـاب حقـشـناسی عرض کنم که آنها با نظافـت تمام روی صفه ها را با کاشی های آبی رنگی پوشـاندند و غم ماتحت آزردهء ما را هم خـوردند. خدا خیـر شـان بـدهــد.

از جمع ما نام یکنفـر « داود» اسـت. از دار دنیا سـهم او فـقـط یک بینی رسـیده اسـت که در هـفـت اقـلیم بی مثـل و مانند می باشـد. نصف رویش را همیـن بینی پوشـانده اسـت. رفـقا در حضور و غـیاب با طعـن و تحقـیـر او را داودِ جاپانی! خطاب می کنند اما داود برویش نمی آورد چه نه تـنها از نعمت شـنوایی محروم اسـت بلکه لال مادرزاد هم می باشـد. به این صورت بکلی از بغض و کین خالیسـت و دوسـتان و دشـمنانش را با یک چشـم می نگــرد.

از قضای روزگار او یک زن سـالمند و پنج پسـر برومند دارد، لیکن تک تنها زنده گی می کـند.

سـالهاسـت که خانواده اش بر او چلیپا گرفـته اند و جدای جدا بسـر میبرند. داود خلای نبود آنها را با دو تا پـرندهء خوشـرنگ و کوچک پُر کرده اسـت. داود سـاعتها پای قـفـس مرغکهایش می نشـیند و با چنان اشـتیاقی مشـغول نظاره می شـود که گفـتی چهچههء آنها را میشـنود.

من و داود خیلی خوب هـمدیگـر را درک می کنیم؛ اشـارات خاصی برای افهام و تفهیم داریم. بطور مثال دسـت به سـینه گرفـتن به معـنی سـلام ـ اعلیک و ادای احترام اسـت. جنباندن سـر از چپ به راسـت و از راسـت به چپ به معـنی اسـتمزاج از چون و چند تندرسـتی می باشـد.

اگر انگشـت سـبابه را بطرف بالا بلند کنیم مراد توکل به خدا کردن اسـت و اگر با هـمان انگشـت به طرف زمین اشـاره کنیم ناخوشی و علالت مزاج را میـرسـانـد.

«عزت خوری» همقطار موسـفید لبنانی ما را مرض مهلکی تهـدید می کند. او را سـرطان گرفـته اسـت. چندی پیـش جراح قـسـمتی از پشـت و سـه انگشـت پایش را گرداگرد برید تا بیماری را جلو بگیرد. از آن پس او با چوبهای زیربغـل راه میرود و به ندرت سـری به قـرارگاه میـزنـد.

ما چند نفـر به شـدت محتاج یکـدیگر اسـتیم. همینکه چهار کلمه گپ بین ما رد و بدل می شـود احسـاس فـرحت می کنیم و همین مقـدار شـادمانی و آسـایش روحی مصداق کامل مثـل معـرفـیسـت که: زهـر آدم را فقط آدم دفع می کـند!

دیگر اینکه از چند روز به اینطرف یوشـیه گرانبار شـده اسـت. از نزدیک شـدن به قـرارگاه پـرهـیـز میکند و عـلت این اسـت که واگون چرخ دار کوچکی را که عجوزه ای بسـیار نحیف را در خود جا داده اسـت بالا و پائین میبرد و مظلومانه عـرق می ریـزد.

یوشـیه یک کوه گوشـت اسـت و از دور چون زن بارداری به نظر میرسـد که آمادهء وضع حمل باشـد.

چندی بعد بار دیگر یوشـیه را سـبکبار و سـرحال یافـتیم. نرسـیده به قرارگاه از حدت شـادمانی دسـتهایش را به بالا انداخت و صدا زد: کف بزنیـد که بیغـم شـدم!

این بار مثـل سـابق بی محموله و عـرادهء چرخدار آمده بود. پـرسـیدم: چه شـده، کجا گم بـودی؟

جواب داد: حتماً شـنیده اید که موش در غار نمی گنجید، جارو را هم به دُمش بسـتند. خواهـر بدبختم وبال گردنم شـده بود. چندین بار به حال اغماء رفت اما نمرد، گفـتی گربهء هفت دَم اسـت. باری مصمم شـدم بالـش را بر دهـنـش بگـذارم و بی غـمـش کنم ولی شـیطان را لاحول گفـتم واز قـتـل عمد خود داری کردم. بالاخره همین دیشـب عـمرش را به شـما بخشـید و رفت جایی که باید مدتها پیش میـرفـت.

گفتم: یوشـیه، ترا هـرگز چنین سـنگدل فکر نمیکردم. چه خوب شـد که دسـتت به خون خواهـرت آلوده نشـد.

پاسـخ داد: محمد آغا، از دل گرمت حرف میزنی. اگر مانند من از یکصد و ده کیلوگرام چربو و دنبه و گوشـت اضافی تشـکیل میشـدی حرفـت را پس میگرفـتی. جان از جان جداسـت ـ هـرکـس برای خودش زندگی میکـند.

قـُر گفتم و لب فـروبسـتم. دیگر ما ماندیم و آفـت روزگار که از بام تا شـام نازل میشـد و هر روز گلی به آب میداد. هنوز، ماجرای خواهـر یوشـیه ورد زبان ما بود که دواد بیچاره مصاب به درد بیـدرمانی شـد. روزی کشـان کشـان خود را به ما رسـاند و بی مقـدمه کلاهـش را از سـرش برداشـت. . تمام موهای انبوه سـرش تکـیده بودند. با اندوه تمام چـند بار بسـوی زمین خواهد رفت  خواهـد رفـت.

دو هـفـته بعـد جان به جان آفـرین سـپرد و دنباله رو خواهـر یوشـیه شـد. قـرار شـد مخارج تـدفـین داود را ادارهء سـوسـیال بپـردازد اما تا آنگاه احدی نمیدانسـت که داود پـیـرو چه دینی بود. ادارهء سـوسـیال در انتخاب مقـبره برای او درمانده بود. علیـرغم جسـتجو، زن و فرزندانش را نیـز نیافـتـند. آنها بی خبر به کشـور دیگری کوچیده بودند. سـرانجام قـبرسـتان عـیسـوی ها را که عمومیت داشـت و در دوصد متری محل اقامت ما واقع شـده بود برگزیـدنـد.

روز خاکسـپاری ما همه برای آخرین وداع تابوت داود را تا گورسـتان بدرقه کردیم. ماشـین حفاری گور عمیقی برای او کنده بود. باران نیم روز پائیـزی الواح مقابر را غـسـل داده بود و زیر اشـعهء آفـتاب بل میزدند.

ابر ها کماکان آبسـتن بارانهای سـیل آسـا بودند و مانند فـیل های مسـت خاکسـتری درهم می پیچـیدند و دسـت و پنجه نرم میکـردنـد.

از جنگلی که گورسـتان را در آغوش میفـشـرد بوی تند برگ های پائیزی و گیاه های وحشی بالا بود. درختها این مادر بزرگ و خاکِ سـیاه این پـدربزرگِ آدمها ناظر برگشـت یکی از فـرزندان شـان به دامان خویش بودند و کاجهای تـناور با چنان فـَخـَامتی سـر بر آسـمان می سـائیدند که گفـتی با تغـذیه از شـیرهء جان و خون ِ جگر مرده ها چنان سـتبر و پـر شـاخ و بـرگ شـده اند. کارنامه ها و باور های آنسـوی حجاب مرگ در اعـداد کم رنگِ تاریخ های تولد و وفات خلاصه شـده بودند و هیچی و پوچیی دنیا را میـرسـانـدنـد.

داود همان داود بود. برسـم عیسـوی ها او را با بهترین لباسـش که رنگ و روی رفـته و نیمداشـت بود در تابوت خوابانده بودند. آسـایشی جاودانه از سـیمایش خوانده میشـد. بی کلاهی به او میخواند و نبود عینکهایش او را معصوم تـر و بیگناه تر نشـان میداد.

کشـیـش اوصاف عامی را که از بر کرده بود و نثار تمام جنازه ها میکرد نثار داود هم میکـرد: بدون شـک مرد خـدا خواسـته و عابد بود. حتماً نماز عـشـای ربانی را قضا نکرده و هر یکشـنبه خود را به کلـیسـا رسـانده اســت.

در این حال یوشـیه بیخ گوشـم میگویـد: چه دروغهای شـاخ داری! کـره خر همه را مثـل خودش خـر خیال کرده. داود نه لامذهـب بود و نه مذهبی. از چشـمهایش میخوانـدم که از آمدن در این خـراب آباد سـخت پشـیمان اسـت و با زبان بی زبانی میگـوید: هـر انسـان تـنها به دنیا می آید و تـنها از دنیا میـرود و جنگ هفـتاد و دو ملت! بر سـر جیفهء دنیاســت.

مطالب پیشین
:: راهنمایی کنین
:: موزیک ویدئو جدید و زیبای حسین مخته با نام تو چقدر باحالی‌, همراه آهنگ این ویدیو
:: ویدیو کلیپ فوق العاه زیبا و فان از امیر تتلو بنام بگو بینم ندیدیش
:: آلبوم جدید و بسیار زیبای Britney Spears با نام Circus . با 3 کیفیت
:: آهنگ جدید و بسیار زیبای گل ناز
:: آهنگ جدید و فوق العاده زیبای رامین بی باک به نام قایق
:: آهنـگ جـدید و فـوق العـاده زیبـای بهـنام صـفوی ، علـی اصـحابی و فـرزاد فـرزین بـه نام تـو نزدیکـی
:: سعید کرمانی و کامی راسکال-لیلی
:: آهنگ جدید و زیبای بابک قدمایی به نام جشن سبز با 2 کیفیت
:: آهنگ جدید و زیبای مجید یحیایی به نام آروم آروم با 2 کیفیت
:: "دوستت دارم" به ۱۰۰ زبان مختلف
:: زمزمه های عاشقانه
:: خوش خیال
:: زیباترین قلب
:: یک داستان زیبا

» لیست کامل مطالب ارسالی



-

جستجو در وبلاگ

پیوند های روزانه

وبلاگ روزنوشت رونیک

ارسال پیوند جدید

مشاهده لیست کامل پیوندهای روزانه



آرشیو ماهانه

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

لینک مشاهده لیست کامل آرشیو ماهانه



دوستان من

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

چیزای با حال

موفقیت در کار و زندگی

کلک خیال انگیز

aks haye top

جاده متروک

bestclub2

best muzic

I love me you should too

دانلود رمان یلدا

دانلود رمان زیبای همخونه

دانلود رمان گروشام گرینچ

دانلود رمان سه روایت از یک مرد

دانلود رمان پندار

دانلود رمان آهستگی

دانلود رمان آنهایی که از بهشت آمدند

دانلود رمان انگشتر کولی

دانلود رمان اما زونز

دانلود رمان اندوه سترون بودن

دانلود داستان آهوی بخت من گزل

دانلود رمان باغ آلو

دانلود رمان سه نظر درباره ی یک مرد

دانلود رمان از عشق وشیاطین دیگر

دانلود رمان هدیه شاهزاده

دانلود رمان آزمایشی دیگر

دانلود رمان یاسمین برای مبایل(nokia)

لینک مشاهده لیست کامل پیوندها



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لینك آر اس اس | تماس با ما | تم دیزاینر

.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.