تبلیغات
رمان مهر آوران - شراره

رمان مهر آوران


درباره ی من


مدیر وبلاگ: ezal

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو مطالب

لینك آر اس اس

تماس با ما

تم دیزاینر



موضوعات

دانلود ویدیو کلیپ

داستان

داستان جاده های انتظار

دانلود موسیقی

دانلود انواع کتاب

دانلود رمان

دنیای دانلود نمونه سوالات اول دبیرستان

اس ام اس های متنوع



نظرسنجی

به کدام موضوع در وب ما علاقه مند شدید؟







صفحات جانبی

عشق مثل نفس کشیدن

عشق خداوندی

عشق را امتحان کن

عشق به ما جسارت می‌دهد

عشق آبی

عشق به خود!

عشق گاه به لطافت باران است و نگاه گنجشک باران خورده

«نـمی‌تــوانــم» وجود ندارد

«من باور دارم»ها

«عشق حقیقی» در دسترس است، فقط...

ده کلید برای تو

دوست داشتن خود

دوست دارم جذاب باشم

5 باور‌ موفق‌ترین ‌آدم‌های ‌روی ‌زمین

۳۰ عادت مهم نوجوان موثر و موفق

۱۰ کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی

۱۰ قانون جادویی برای موفقیت

۱۰ دلیل برای نترسیدن از شکست

۱۰ خصوصیت افراد موفق و خوشحال

روانشناسی‌ چشم‌ ها

۲۱ گام عملی جهت پرورش اعتمادبه‌نفس

عشق

انفجار زمان

رنگ عشق

دستان دعا کننده

تکرار زمانه

فال حافظ

عکس های خنده دار

طنز و لبخند

کاریکاتور توهین آمیز به تیم ملی ایران

چگونه جذاب باشیم؟

از آدمیزاد تا گرگ

این دنیای مسخره

شراره

پدرم ورادیوی کوچکش

راه و رسم عاشقی

دو روز مانده به پایان جهان

داستان زیبای تله موش

سگ باهوش

داستان گنجشک

دروغ های مادرم

پنج داستان کوتاه

انتقام زن



دیگر امکانات

نویسندگان :

ezal


آمار بازدید :
:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :



شراره


شـراره داسـتان کوتاهی از نوشـته های ببرک ارغـند داسـتان نویس مقـیم هالند اسـت . ارغـند این داسـتان را در سـالهای مهاجرت نوشـته اسـت. او به شـیوهء ریالیز جادوئی از ماجرای دختری بنام شـراره حکایت می کند که از چنگ گروهی از افـراد مسـلح در سـالهای جنگ داخلی فـرار میکند و برای حفـظ جانش از تجاوز افـراد مذکور دسـت به خود کشـی میزند. این داسـتان در زمرهء آفـریده هائی درغـربت از رادیوی بی بی سی پخش گردید و اینک طبق وعـده برگردان آنرا بصورت نوشـتاری برای تان تقـدیم می کنیم . اگر در طرز نوشـته و تحریر کلمات اشـتباهی رخ داده باشـد از محترم ببرک ارغـند و خوانندگان محترم پوزش میخواهـیم.

 

پنجرهء اپارتمانم را باز کردم. آمدم و با دل بی حال پهـلوی تابوت نشـسـتم، مادرم آرام آرام قـصه می کرد. هـمینکه آمد، نفـس نفـس می زد و صدایش می لرزید . هـمینقـدر گفـت که پشـت من می آیند گلون ِ پُـر و گرفـته ئی داشـت . داخل اتاق خود شـد و در را از عـقـب خویش قـلفـک نمود. صدایش را می شـنیدم که با خود می گفـت : مگر مرده ام را در آغـوش بکشـند. مگر مرده ام را در آغـوش بکشـند. مادرم زار زار میگریسـت. و اشـک هایش مانند ژاله و باران فـرو می ریخـتند، چشـمهایش را با نوک چادرِ گاجش پاک کرد. و افـزود:

ــ اگر میدانسـتم که از دسـت آنان فـرار کرده اسـت . اگر میدانسـتم که از دسـت آنها خودش را می کشـد؛ می مردم اما نمی گذاشـتم این چنین شـود.

او در صورت پُـر چین و چروک خویش نواخـت :

من ِ کور شـده آنها را از بالا دیدم که با پاچه های پـریده از زینه های بلاک ما بالا شـدند. من کور شـده کلشـنکوف هایشـان را دیدم که به شـانه انداخـته بودند. من ِ کورشـده شـنیدم که هـمسـایه ها دروازه هایشـان را از ترس آنان تیز تیز بسـته کردند. من ِ کور شـده صدای دروازه ها را می شـنیدم اما چه میدانسـتم.  من ِ کور شـده، من ِ کور شـده ... مادر های های گریست و گریسـت و. گریسـت . گفـتم:

ــ برو بخواب مر آرام بگـذار. تو که اورا نه کشـته ای، شـانهء تو هم که ضرب دیده اسـت برو بخواب، باز کاش با اشـک ها دوباره زنده شـود . مادرم اشـکهایش را پاک کرد کمرش را راسـت نمود و به اتاق دیگر رفـت . ومن سـرم را روی آن تابوت معصوم گذاشـتم، که مثل یک جسـم نورانی و مقـدس در وسط اتاق خوابیده بود. و بوی خود، بوی مرگ و زعـفـران از آن برمیخواسـت. و برمی خواسـت و بر می خواسـت.

****

دیدم دسـتهایش را بدو جانب باز کرد، چنان حالتی بخود گرفـته بود که گمان کردم میخواهـد پـرواز کــند. آرام آرام پیش پنجره رفـت، باد صدایش را محزونتر سـاخته بود. در برابر باد نشـست. با قـوت بیشـتری بوزیدن آغـاز کرد. و آسـتین های اورا به حرکـت در آورد؛ گفـتی باد در آسـتین هایش  خانه کرده بود. آســتین هایش مثل بالهای یک مرغ بزرگ شـده بودند؛ خوشـرنگ، قـوی و اسـیری معلوم مشــدند. به نظرم آمدکه شـراره بال می زند، به نظرم آمد که روی سـنگی در برابر باد نشـسـته و بال می زند. گفـتی زور و توانائی خویش را برُخ باد می کشـد و بی خواند، و می خواند؛ و بال می زند و بال می زند . گفـتی سـازو صدای خفـتهء قـلب ها را بیرون میداد . یکـبار سـوی من نگریسـت و گفـت: تو هـم بال بزن . گفـتم من پری ندارم .

صدای بالهای شـراره بلند تر شـده بود، گفـت تو هم بال بزن. دیدم هـیزمی را زیر پالهایش انبار کرده بود روی هـیزم ها نشــسـته بود و بال می زد موهایش بدسـت باد افـتاده و مثل تاجی روی سـرش به اهـتزاز در آمده بودند. دیدم شـراره یک مرغ کلان شـده بود یک مرغ قـشـنگ و نهایت خوش رنگ و خوش آواز . باصدای بهشـتی ای میخواند و می گفـت:

تو هـم بال بخوان . من هم خواندم . گفـت: تو هـم بال بزن، دیدم من هم بال میزنم . شـهـپر های رنگینی به مثل او برایم دیدم از شـهپـر هایم خوشـم آمد؛ تیز تیز بال زدم .

شـراره می خواند و بال میزد ومی گفـت، تو هـم بخوان، تو هـم بال بزن، که امشـب شـب تولد من اســت . امشـب من هـزار سـاله می شـوم .

شـراره مسـت شـده بود. روی هـیزم ها در برابر باد نشـسـته بود. بال برهم میزد و سـرود میخواند. یکبار دیدم هـیزم ها آتش گرفـته بودند. شـراره میان شـعله ها بال برهم میزد و می خواند، و می خواند من حیرت زده میدیدم که هـیزم ها زیر پا هایش می سـوخـتند و خاکسـتر می شـدند، و از آن خاکسـتر ها چیزی شـبه یک بیضه شـکل می گرفـت، آن بیضه به گونهء یک تابوت بود، یک تابوت سـفـید و دراز؛ روی کوه های آتش نشـسـته بود . یک بار صدای شـراره را از میان شـعـله ها شـنیدم که بال می زد و بال میزد و آرام آرام می گفـت: این تابوت بیضهء من اسـت، و این بیضه تابوت من اسـت.

صدایش در اتاق می پیچید ومی پیچید ومی پیچید. حول زده بیدار شـدم، سـرم را بلند کردم، دیدم تابوت سـفـید شـراره به راسـتی مثل یک بیضهء بزرگ پیش رویم قـرار داشـت . و رگه های باریک خون زیر پوسـتش هـویدا بودند. دلم طاقـت نیاورد آرام آرام رفـتم و با دسـت های عـرقـدارم پارچهء سـفـید را از روی تابوتش کنار زدم، صورت جادوئی شـراره نمایان شـد، که مثل مهـتاب، شـیری رنگ بود، چشـمان رشـقـه ئی اش که خط های سـیاهی اطراف آن حلقه بسـته بودند هـنوز هم به آسـمانهء سـفـید اتاق دوخـته شـده بودند. صورتِ متبسـم، نمکی و بازی داشـت، چشـمانش به شـدت برق میزد و می درخـشـید و کنج دامن سـفـیدش از تابوت بیرون آمده بود و این صدا روی لبان گوشـت آلودش نشـسـته بود و تو هـم بخوان، تو هم بال بزن.

نمیدانم چرا برایش گفـتم: شـراره تو نمرده ای، تو بیضه ای، تو باز تولد می شـوی، هـزار سـال عـمر می کنی، هـزار سـال می خوانی و هـزار سـال مثل خـنده در لبهای مردم میدوی. این را گفـتم و مغموم و خواب آلود پارچهء سـفـید را دوباره روی صورت نیلی رنگش انداخـتم و سـرم را روی تابوتش گذاشـتم و به فـکر و اندیشـه فـرو رفـتم. غـیچک خاموش شـده بود و نینواز دیگر نمی نواخـت . و روزی که در راه بود پشـت کوه آسـمائی ذخـیره بود. گفـتی میخواسـت از صخره های آن بالا بیاید و به این منظور کمندی را به بام خانهء من انداخـته بود. و من رشـته های طلائی رنگ کمندش را می دیدم که بدیوار های خانه ام چسـپیده بوند.

****

یکبار صدای دروازه را شـنیدم که باز شـد. سـرم را بلند کردم . دیدم مادرم بود. با صورت رنگ پـریده ئی سـوی من می آمد . برایم شـیر آورده بود . پهـلویم نشـسـت و سـرم را در میان بازوان خویش گرفـت و با صدای شـبیه یک ناله بود گفـت هـمه ی شـب نخوابیدی . ناگهان چیغی کشـید و درحالیکه صورتم را در میان دو دسـتش می گرفـت، بصورت تکیده ام نگاه کرد وهای های گریسـت:

ــ ترا چه شـده اسـت ؟ چرا موهای سـیاهـت یک و یکبار سـفـید شـده اند؟ واه خدایا ! پسـرم راچه شـده اسـت ؟ واه خـدایا !...

مادرم گریسـت و گریسـت و گریسـت. نگو که من به اندازهء هـزار سـال پیر شـده بودم . گفـتی هـزار سـال با شـراره خوانده بودم. گفـتی هـزار سـال با شـراره بال زده بودم . گفـتی هـزار سـال پای بیضهء او به انتظار نشـسـته بوم . مادرم مویه کنان به سـرو صورت خویش زد وبا کمر دولا، های های کنان به اتاق دیگر رفـت.

از آن اتاق صدای هـمسـایهء ما می آمد که به طفل خویش می گفـت : سـرت مرگت را بمان و بخواب؛ آنها که ماتم دار هـسـتند تو چرا گریه می کنی.؟

آواز هـمسـایه در گوشـم پیچید و پیچید و پیچید ... سـر مرگت را، سـر مرگت را، سـر مرگت را بمان.

یکبار حیـرت زده دیدم که تابوت آرام آرام تکان خورد و بیضه به حرکت در آمد. و لـُخـتی بعـد درز برداشـت و درز برداشـت؛ و شـکسـت و شـکسـت، و عـطر مهَیجی از آن برخاسـت وبر خاسـت و برخاسـت و فـضای اتاقم را انباشـت و انباشـت . گفـتی اتاقم از عطرمنفجر می شـود .

لحظاتی متواتر مثل دیوانه ها به آن بیضه و به آن درز برداشـتن ها و آن شـکسـتن ها نگاه کردم. دیدم که چگونه جسـم بیضه پارچه پارچه از هم جدا شـدند و چگونه زلفان معـطر شـراره سـر از آن بیرون آورده اند. یکبار به نظرم آمد که لبخـندی روی لبان خشـکیده و زنگ بسـته ام زائیده شـده اسـت. بنظرم آمد که کف های دسـتهایم بهم شـقـیده می شـوند بنظرم آمد که مثل آدمهای مسـت رو به آئینهء دیوار اتاقم ایسـتاده ام و مادرم پهـلویم میباشـد او هم صورت خویش را در آئینه تماشـا میکند و من با خوشـحالی برایش می گویم :

مادر ! می بینی، نمی گفـتم شـراره برمی خیزد، شـراره برمی خیزد، شـراره بار دیگر تولد می یابد. و در آن حال صدای هـمسـایه در گوشـم می پیچـید و می پیچـید که به طفل خود می گفـت:

سـر مرگت را بمان و بخواب آنها که ماتم دار هـسـتند، تو چرا گریه می کنی.



بوی عـطر تند و مهَیج در فضا پـراگنده بود و صدای خودم به گوشـم می آمد شـراره برمی خیزد، شـراره بار دیگر تولد می یابد. و می شـنیدم که نی ای به سـرود در آمده بود و غـیچکی بلند بلند می خواند و مادرم با کمر راسـتی در برابر آئینه ایسـتاده بود و سـرو صورتش را تازه می سـاخت.
مطالب پیشین
:: راهنمایی کنین
:: موزیک ویدئو جدید و زیبای حسین مخته با نام تو چقدر باحالی‌, همراه آهنگ این ویدیو
:: ویدیو کلیپ فوق العاه زیبا و فان از امیر تتلو بنام بگو بینم ندیدیش
:: آلبوم جدید و بسیار زیبای Britney Spears با نام Circus . با 3 کیفیت
:: آهنگ جدید و بسیار زیبای گل ناز
:: آهنگ جدید و فوق العاده زیبای رامین بی باک به نام قایق
:: آهنـگ جـدید و فـوق العـاده زیبـای بهـنام صـفوی ، علـی اصـحابی و فـرزاد فـرزین بـه نام تـو نزدیکـی
:: سعید کرمانی و کامی راسکال-لیلی
:: آهنگ جدید و زیبای بابک قدمایی به نام جشن سبز با 2 کیفیت
:: آهنگ جدید و زیبای مجید یحیایی به نام آروم آروم با 2 کیفیت
:: "دوستت دارم" به ۱۰۰ زبان مختلف
:: زمزمه های عاشقانه
:: خوش خیال
:: زیباترین قلب
:: یک داستان زیبا

» لیست کامل مطالب ارسالی



-

جستجو در وبلاگ

پیوند های روزانه

وبلاگ روزنوشت رونیک

ارسال پیوند جدید

مشاهده لیست کامل پیوندهای روزانه



آرشیو ماهانه

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

لینک مشاهده لیست کامل آرشیو ماهانه



دوستان من

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

چیزای با حال

موفقیت در کار و زندگی

کلک خیال انگیز

aks haye top

جاده متروک

bestclub2

best muzic

I love me you should too

دانلود رمان یلدا

دانلود رمان زیبای همخونه

دانلود رمان گروشام گرینچ

دانلود رمان سه روایت از یک مرد

دانلود رمان پندار

دانلود رمان آهستگی

دانلود رمان آنهایی که از بهشت آمدند

دانلود رمان انگشتر کولی

دانلود رمان اما زونز

دانلود رمان اندوه سترون بودن

دانلود داستان آهوی بخت من گزل

دانلود رمان باغ آلو

دانلود رمان سه نظر درباره ی یک مرد

دانلود رمان از عشق وشیاطین دیگر

دانلود رمان هدیه شاهزاده

دانلود رمان آزمایشی دیگر

دانلود رمان یاسمین برای مبایل(nokia)

لینک مشاهده لیست کامل پیوندها



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لینك آر اس اس | تماس با ما | تم دیزاینر

.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.